داستانزندگی شایان مژگان

#داستان_زندگی شایان مژگان
قسمت پنجم
نگاهی به شایان انداختم و به چشماش زل زدم. از بچه گی عاشق چشمانش بودم، اونقدر محو تماشای چشمانش شدم که فراموش کردم جواب شایان را بدهم.
شایان  دستش را جلوی صورتم تکون داد وگفت:- مژگان کجایی.خوب تو عالم خودت سیر میکنی.
وای شایان تمام عالم من تویی، ای کاش این را می فهمیدی و من را از سنگینی حرفهای ناگفته وپنهانی ام خلاص میکردی. تبسم کردم گفتم:-همین جا کنارت. فکرم پیشته،خب چی پرسیدی؟
شایان گفت:
-در مورد درس ودانشگاه پرسیدم، نگفتی تمام شد درست؟
یکم به شایان نزدیک تر شدم. صدام را صاف کردم وخیره به چشمانش شدم وگفتم:
-اره تمومه دیگه، فقط پایان نامه مونده، اونم تموم کنم ؛دیگه باید دنبال یک شغل خوب بگردم.
شایان گفت:
-خیلی خوبه می تونی رو کمکم حساب کنی. البته من که از رشته ات چیزی سر در نمیارم، ولی دوست دارم کمکت کنم و رو من حساب باز کنی. راستی مژگان میشه فردا ساعت پنج با هم قراری بزاریم،زیاد وقتت رانمی گیرم فقط میخوام در مورد موضوعی نظرت را بدونم .
از  حرف شایان جا خوردم واب دهنم را قورت دادم... از خوشحالی نمیدونستم چی بگم تقریبا میدونستم که شایان میخواهد در مورد چه موضوعی بام صحبت کنه. شایدهم خودم را دلداری می دادم.... به هر حال دوست داشتم،بش فکر کنم. سعی کردم رو احساسم غلبه کنم وعاقلانه تصمیم بگیرم. هنوز به چشمان شایان زل زده بودم. نمی دونستم چرا اینقدر، محو نگاه کردن به چشمانش بودم. واقعا چشمان گیرایی داشت.لبخندی زدم وگفتم:
-چه موضوعی؟. نمیشه الان بگید؟ اتفاقی افتاده؟
شایان نفس عمیقی کشید وگفت نه مژگان ، هیچ اتفاقی نیوفتاده فقط می خواستم در مورد خودم، باهات صحبت کنم.حالا فردا میای؟
کمی مکث کردم وبعد گفتم:
-باشه فردا جمعه است،احتمال زیاد میام.
شایان بلند شد وگفت:  یکم باهم قدم بزنیم؟
بلند شدم ودر کنار شایان مشغول قدم زدن شدم، چقدر از وجود شایان خوشحال بودم. شایان برای من بهترین بود...
صحبت بینمون گل کرده بود که مامان ما را برای شام صدا زد.بعد ازخوردن شام باز هم همگی با هم صحبت کردیم وآن شب، با تمام خوشیهاش جایش را به صبح داد‌....
جمعه بود و من برخلاف هرروز صبح دیرتراز رختخوابم جدا شدم. ...صبحانه را با خانواده خوردم وبعد به اتاقم رفتم . عصر با شایان قرار داشتم . ...مطمئن بودم شایان حرف های نگفته زیادی دارد، که میخواهد، با من مطرح کنه. کمد لباسم را باز کردم و لباس ها را یکی یکی بیرون اوردم ونگاه انداختم. بلاخره یک لباس مناسب برای قرار عصر پیدا کردم ....اونو با کیف و کفشم ست کردم و بعداز اماده کردن لباس هام،به پایین رفتم. مامان مشغول پخت وپز بود. وبابا در حال دیدن تلویزیون. مهرداد هم طبق عادت جمعه ها با دوستان به باشگاه رفته بود.
دیدگاه ها (۴)

سپاسگزارم🦋😊

زحمت کشیدی تنکیو

name : your call Part:1 [ویو آنالی]به شیشه های بزرگ که شب نش...

اولین مافیایی که منو بازی داد. پارت۱

#Gentlemans_husband#season_Third#part_295ذوقم خوابید لبخندم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط