{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

برای قصه ای که ساختی پایان نیاوردی

برایِ قصّه ای که ساختی پایان نیاوردی
سلام ای ابر نازا! پس چرا باران نیاوردی؟
به سویم آمدی آغوش وا کردم، تو امّا چه؟
سلامی را که دادی هم از عمقِ جان نیاوردی!
برایم استکانی چای آوردی ولی با اخم
گمانم تلخ کامم خواستی قندان نیاوردی
من این سو کوفتم بر سینه ی دشمن، تو در آن سو
سپاهت را عقب راندی و در میدان نیاوردی
نمانده حُجَّتی دیگر، نداری عشق را باور
که صدها معجزه کردم ولی ایمان نیاوردی
دیدگاه ها (۲۵)

ﺑﯽ ﺧﺒﺮ ﻣﯽ ﺭﻭﻡ ﻭ ﺑﯽ ﺧﺒﺮﯼ ﺗﻮﻫﯿﻦ ﻧﯿﺴﺖﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺭﻭﺡ ﻣﻦ ﺍﺯﺩﺳﺖ ﺗﻮ ﺩﻟﭽ...

با آسمان مفاخره کردیم تا سحراو از ستاره دم زد و من از تو دم ...

برای عشق دلیل و بهانه لازم نیستهمینکه خواست، شِکفته، جوانه ل...

خیس بارانم ولی, چیزی نمیخواهد دلمسردو لرزانم ولی, چیزی نمیخو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط