{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

میگویند روزی مردی بازرگان خری را به زور میکشید، تا به دان

میگویند روزی مردی بازرگان خری را به زور میکشید، تا به دانایی رسید...
دانا پرسید: چه بر دوش خَر داری که سنگین است و راه نمی رود؟
مرد بازرگان پاسخ داد: یک طرف گندم و طرف دیگر ماسه...

دانا پرسید: به جایی که میروی ماسه کمیاب است؟
بازرگان پاسخ داد: خیر، به منظور حفظ تعادل طرف دیگر ماسه ریختم...

دانا ماسه را خالی کرد و گندم را به دوقسمت تقسیم نمود و به بازرگان گفت: حال خود نیز سوار شو و برو به سلامت...

بازرگان وقتی چند قدمی به راحتی با خَر خود رفت، برگشت و از دانا پرسید: با این همه دانش چقدر ثروت داری؟

دانا گفت: هیچ...
بازرگان شرایط را به شکل اول باز گرداند و گفت: من با نادانی خیلی بیشتر از تو دارم، پس علم تو مال خودت و شروع کرد به کشیدن خَر و رفت...
دیدگاه ها (۳)

007-پنهان در مه - پارت ۸۴

#حکایت میگویند روزی مردی بازرگان خری را به زور میکشید، تا به...

می گن روزی مردی بازرگان خری را به زور می کشید تا به دانایی ر...

حکایتمی گویند روزی مردی بازرگان خری را به زور می کشید، تا به...

میگویند روزی مردی بازرگان خری را به زور میکشید، تا به دانایی...

#حکایت روزی بازرگانی خرش را که دو گونی بزرگ بر دوش داشت به ز...

#حکایت روزی بازرگانی خرش را که دو گونی بزرگ بر دوش داشت به ز...

حکایتی در باب حجاب خانم ها در نماز بسم الله الرحمن الرحیمشخص...

حکایتی در باب حجاب خانم ها در نماز شخص دانایی روزی قصد حرکت ...

حکایتی در باب حجاب خانم ها در نماز شخص دانایی روزی قصد حرکت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط