{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

میگویند روزی مردی بازرگان خری را به زور میکشید، تا به دان

میگویند روزی مردی بازرگان خری را به زور میکشید، تا به دانایی رسید...
دانا پرسید: چه بر دوش خَر داری که سنگین است و راه نمی رود؟
مرد بازرگان پاسخ داد: یک طرف گندم و طرف دیگر ماسه...

دانا پرسید: به جایی که میروی ماسه کمیاب است؟
بازرگان پاسخ داد: خیر، به منظور حفظ تعادل طرف دیگر ماسه ریختم...

دانا ماسه را خالی کرد و گندم را به دوقسمت تقسیم نمود و به بازرگان گفت: حال خود نیز سوار شو و برو به سلامت...

بازرگان وقتی چند قدمی به راحتی با خَر خود رفت، برگشت و از دانا پرسید: با این همه دانش چقدر ثروت داری؟

دانا گفت: هیچ...
بازرگان شرایط را به شکل اول باز گرداند و گفت: من با نادانی خیلی بیشتر از تو دارم، پس علم تو مال خودت و شروع کرد به کشیدن خَر و رفت...
دیدگاه ها (۳)

حال دنیا را بپرسیدم من از فرزانه‌ایگفت یا آب است یا خاک است ...

عطرهای خوب . به قدری خوب هستند . که حتی شیشه های خالی شون هم...

@ هوای خودتونه داشته باشین @

یه جور میگن پول میخوای چیکار " تنت " سالم ..............انگا...

زندگی آن دو پارت ۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط