{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚‌ٔ 𝙈𝙖 | نظریه‌ی ما

𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚‌ٔ 𝙈𝙖 | نظریه‌ی ما

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
𝑷𝒂𝒓𝒕: 2۱
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ساعت ۱۰:۴۷ شب

صدای زنگ در سکوت خانه پیچید.

جونگ‌کوک از اتاق مهمان بیرون آمد و به سمت در رفت. دکتر کانگ مین‌جون، پزشک شخصی‌اش، با کیف پزشکی مشکی‌رنگی پشت در ایستاده بود.

جونگ‌کوک بدون اتلاف وقت او را به داخل راهنمایی کرد.

«از این طرف.»

هر دو وارد اتاق مهمان شدند. اِوِلین روی تخت بیهوش بود؛ صورتش رنگ‌پریده و بدنش بی‌حرکت بود.

دکتر کانگ کیفش را روی میز گذاشت و به سمت تخت رفت. سپس رو به جونگ‌کوک کرد.

«مستر جئون، اجازه می‌دین معاینش کنم؟»

جونگ‌کوک نگاه جدی‌اش را به او دوخت.

«کانگ، هر کاری لازمه انجام بده؛ ولی یه تار مو از سرش کم نشه.»

لحظه‌ای مکث کرد و نگاهش به اِوِلین برگشت.

«جونم به جونش بنده.»

لحنش آرام بود؛ اما آن‌قدر محکم که دکتر بدون هیچ حرف اضافه‌ای مشغول معاینه شد.

چند دقیقه بعد، کانگ از کنار تخت بلند شد.

«مستر جئون، به نظر می‌رسه بر اثر ترس شدید دچار شوک و حمله‌ی عصبی شده. علائمی که دیدین هم نشون می‌ده تشنج کرده. باید وضعیتش رو زیر نظر بگیریم و فعلاً اجازه ندیم دوباره در معرض فشار روانی شدید قرار بگیره.»

جونگ‌کوک پرسید:

«خطر جدی تهدیدش می‌کنه؟»

«در حال حاضر نمی‌تونم بدون بررسی بیشتر با قطعیت نظر بدم. باید تنفس و سطح هوشیاریش رو زیر نظر داشته باشین. اگر دوباره تشنج کرد یا به هوش نیومد، به مراقبت فوری پزشکی نیاز داره.»

جونگ‌کوک سرش رو به نشانه‌ی تأیید تکون داد.

«هر چیزی لازم داری، فراهم می‌شه.»

دکتر وسایلش رو جمع کرد و پیش از رفتن، توصیه‌های لازم رو بهش گفت.

پس از خروج دکتر، سکوت سنگینی اتاق رو فرا گرفت.

جونگ‌کوک به سمت تخت رفت و صندلی کنار اون رو جلو کشید. اِوِلین هنوز چشم‌هاش بسته بود و هیچ واکنشی نشون نمی‌داد.

چند لحظه به صورت رنگ‌پریده‌اش نگاه کرد؛ بعد پتو رو تا روی شونه‌هاش بالا کشید.

گوشی‌اش روی میز لرزید.

تماس رو پاسخ داد.

«حرف بزن.»

صدای مردی از اون سوی خط شنیده شد.

جونگ‌کوک نگاهی به اِوِلین انداخت و با لحنی سرد گفت:

«می‌خوام بدونم چه کسی این کار رو کرده. دوربین‌ها، مسیر تحویل سفارش و هویت اون مرد؛ همه‌چیز رو بررسی کنین.»

مکث کوتاهی کرد.

«تا صبح منتظر نتیجه‌ام.»

تماس رو قطع کرد و گوشی رو کنار گذاشت.

سپس دوباره روی صندلی نشست.

اِوِلین هنوز نمی‌دونست چه کسی اون بسته رو فرستاده بود؛ اما یک چیز مشخص بود: این اتفاق قرار نبود به همین‌جا ختم بشه.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فک کنم عروسی داریم🤣

یه پارت دیگه میزارمممم حمایت کنیددد
دیدگاه ها (۶)

LESSON

ادامه ی پارت ۱۹۵

پارت ۶۹ هوا آرام شده بود.بعد از دستگیری دو هیون، همه از ساخت...

چندپارتی جونگ کوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط