𝓣𝓱𝓮 𝓫𝓵𝓸𝓸𝓭𝔂 𝓼𝓲𝓰𝓷𝓪𝓽𝓾𝓻𝓮 𝓸𝓯 𝓵𝓸𝓿𝓮
𝓣𝓱𝓮 𝓫𝓵𝓸𝓸𝓭𝔂 𝓼𝓲𝓰𝓷𝓪𝓽𝓾𝓻𝓮 𝓸𝓯 𝓵𝓸𝓿𝓮
امضای خونین عشق
part⁹
یهو ساکت شد و به کاغدهایی که جلوی دستم بود خیره شد و باز ادامه داد:
_توهم میزنم که تو"دیار"خانوم مال منی والان هم میخوام توی واقعیت تورو مال خودم کنم.
بدون لحظه ای تردید،فکری که توی سرم گذشت رو به زبون اوردم.
_میدزدمش (هعی زندگی🙊)
_چند نفررو بفرست به این اپارتمان
حرفمو قطع کردم و توی برگه های روبه روم دنبال اسم دوست پسرش گشتم و ادامه دادم:
_مارک!میخوام خیلی دقیق امارشو برام در بیارن تا ببینم کیه و چیکارست.
_چطوره این کارو بسپرم به ووشیک؟الان همون طرفاست.
برادرم این پشنهادو داد اما من زیاد خوشم نیومد.
_ووشیک زیادی محتاط عمل میکنه و لفتش میده، باید راهی پیدا کنم تا هرچه سریعتر اون دخترو بیارم اینجا.
_لازم نیست تو دنبال راهی باشی!
نگاهمو به سمت در چرخوندم،همونجا که صدای یک زن ازش امد. جیمین هم مثل من به سمت در چرخید.
_من اینجام.
مینجو لبخند زنان داشت به سمت ما میومد به اندازه کافی خودش پاهای بلند و کشیده ای داشت و حالت با اون کفشتی پاشنه بلند داشت قدش به سقف اسمون می رسید.
"خدا لعنتت کنه"
توی ذهنم به خودم فوش دادم.
مینجو رو کاملا فراموش کرده بودم!
_من شما دوتا رو تنها میزارم.
جیمین اینو گفت و از جاش بلند شد و همراه با لبخند احمقانه ای به سمت در خروجی راه افتاد و در همون حین گفت:
_خودم به اون موضوعی که داشتیم راحبش حرف میزدیم رسیدگی میکنم و سعی میکنم تا فردا حلش کنم،تا ته این ماجرا من کنارتم.
جیمین رفت و حالا اون دختر بلوند کنار من ایستاده بود.
شرط
لایک۱۸
کامنت۱۸
بازنشر۱۲
امضای خونین عشق
part⁹
یهو ساکت شد و به کاغدهایی که جلوی دستم بود خیره شد و باز ادامه داد:
_توهم میزنم که تو"دیار"خانوم مال منی والان هم میخوام توی واقعیت تورو مال خودم کنم.
بدون لحظه ای تردید،فکری که توی سرم گذشت رو به زبون اوردم.
_میدزدمش (هعی زندگی🙊)
_چند نفررو بفرست به این اپارتمان
حرفمو قطع کردم و توی برگه های روبه روم دنبال اسم دوست پسرش گشتم و ادامه دادم:
_مارک!میخوام خیلی دقیق امارشو برام در بیارن تا ببینم کیه و چیکارست.
_چطوره این کارو بسپرم به ووشیک؟الان همون طرفاست.
برادرم این پشنهادو داد اما من زیاد خوشم نیومد.
_ووشیک زیادی محتاط عمل میکنه و لفتش میده، باید راهی پیدا کنم تا هرچه سریعتر اون دخترو بیارم اینجا.
_لازم نیست تو دنبال راهی باشی!
نگاهمو به سمت در چرخوندم،همونجا که صدای یک زن ازش امد. جیمین هم مثل من به سمت در چرخید.
_من اینجام.
مینجو لبخند زنان داشت به سمت ما میومد به اندازه کافی خودش پاهای بلند و کشیده ای داشت و حالت با اون کفشتی پاشنه بلند داشت قدش به سقف اسمون می رسید.
"خدا لعنتت کنه"
توی ذهنم به خودم فوش دادم.
مینجو رو کاملا فراموش کرده بودم!
_من شما دوتا رو تنها میزارم.
جیمین اینو گفت و از جاش بلند شد و همراه با لبخند احمقانه ای به سمت در خروجی راه افتاد و در همون حین گفت:
_خودم به اون موضوعی که داشتیم راحبش حرف میزدیم رسیدگی میکنم و سعی میکنم تا فردا حلش کنم،تا ته این ماجرا من کنارتم.
جیمین رفت و حالا اون دختر بلوند کنار من ایستاده بود.
شرط
لایک۱۸
کامنت۱۸
بازنشر۱۲
- ۱۵۴
- ۱۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط