دیدار سرنوشت
𝑫𝒆𝒔𝒕𝒊𝒏𝒚 𝒎𝒆𝒆𝒕
دیدار سرنوشت|
PART: 12
ویو کاترین:
با تابش نور خورشید روی صورتم، چشمام رو باز کردم. کمرم یکم درد میکرد. توی جام میچرخم و با تهیونگ که با بالاتنه لخت مشغول کتاب خوندنه مواجه میشم. چشمام از صحنه ای که دیدم گرد میشه. وقتی این وضعیت رو میبینم، به درد کمرم فکر میکنم و هری دلم میریزه، و تازه متوجه میشم من اصلا توی اتاق خودم نیستم. با صدای آروم و لبخند ضایعی میگم:
کاترین: ص...صبح بخیر...
تهیونگ کاملا ریلکس میگه: صبح بخیر
کاترین: چ...چیز... میگم... ما که دیشب کاری نکردیم باهم...
تهیونگ پوزخند میزنه و کتابشو میبنده:
چی باعث شده اینطوری فکر کنی؟
با صدای بمش قلبم تند تر میزنه... با لکنت میگم:
کاترین: آ...آخه... ک... کمرم... درد میکنه و تو... چ... چرا لباس نپوشیدی...؟
تهیونگ با لبخند تمسخر آمیز: وقتی تو ماشین خوابت میبره طبیعیه که کمرت درد بگیره، در ضمن، من گرمم شده بود و تیشرتم رو در آوردم.
با شنیدن این جمله و فهمیدن اینکه من دیشب توی ماشین خوابم برد، از اینکه فکرای بدی کردم خجالت میکشم. با صدای آروم تر میگم:
کاترین: پس من تو اتاق تو چیکار میکنم؟
تهیونگ: اتاق من به در ورودی نزدیک تره، پس تصمیم گرفتم بیارمت اینجا.
هوفی میکشم و خیالم راحت میشه. تهیونگ دوباره به تاج تخت تکیه میده و کتابشو باز میکنه و درحالی که به کتاب خیره شده به من میگه:
تهیونگ: نترس، تمایل ندارم کاری باهات کنم، البته بعد ازدواجمون مجبور میشیم.
سرمو آروم به نشونه تایید تکون میدم و با گرفتن لبه تخت، از تخت بلند میشم، کتم و کفشامو و ساعت و گردنبندم و کیفم رو از میز کنار تخت بر میدارم و بعد بدون اینکه چیزی بگم از اتاق بیرون میرم....
ادامه دارد...
_____________________________
نانازیا، حمایتا کم شده ها
دیدار سرنوشت|
PART: 12
ویو کاترین:
با تابش نور خورشید روی صورتم، چشمام رو باز کردم. کمرم یکم درد میکرد. توی جام میچرخم و با تهیونگ که با بالاتنه لخت مشغول کتاب خوندنه مواجه میشم. چشمام از صحنه ای که دیدم گرد میشه. وقتی این وضعیت رو میبینم، به درد کمرم فکر میکنم و هری دلم میریزه، و تازه متوجه میشم من اصلا توی اتاق خودم نیستم. با صدای آروم و لبخند ضایعی میگم:
کاترین: ص...صبح بخیر...
تهیونگ کاملا ریلکس میگه: صبح بخیر
کاترین: چ...چیز... میگم... ما که دیشب کاری نکردیم باهم...
تهیونگ پوزخند میزنه و کتابشو میبنده:
چی باعث شده اینطوری فکر کنی؟
با صدای بمش قلبم تند تر میزنه... با لکنت میگم:
کاترین: آ...آخه... ک... کمرم... درد میکنه و تو... چ... چرا لباس نپوشیدی...؟
تهیونگ با لبخند تمسخر آمیز: وقتی تو ماشین خوابت میبره طبیعیه که کمرت درد بگیره، در ضمن، من گرمم شده بود و تیشرتم رو در آوردم.
با شنیدن این جمله و فهمیدن اینکه من دیشب توی ماشین خوابم برد، از اینکه فکرای بدی کردم خجالت میکشم. با صدای آروم تر میگم:
کاترین: پس من تو اتاق تو چیکار میکنم؟
تهیونگ: اتاق من به در ورودی نزدیک تره، پس تصمیم گرفتم بیارمت اینجا.
هوفی میکشم و خیالم راحت میشه. تهیونگ دوباره به تاج تخت تکیه میده و کتابشو باز میکنه و درحالی که به کتاب خیره شده به من میگه:
تهیونگ: نترس، تمایل ندارم کاری باهات کنم، البته بعد ازدواجمون مجبور میشیم.
سرمو آروم به نشونه تایید تکون میدم و با گرفتن لبه تخت، از تخت بلند میشم، کتم و کفشامو و ساعت و گردنبندم و کیفم رو از میز کنار تخت بر میدارم و بعد بدون اینکه چیزی بگم از اتاق بیرون میرم....
ادامه دارد...
_____________________________
نانازیا، حمایتا کم شده ها
- ۱۸۶
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط