در پرسه های هرشبم،
در پرسه های هرشبم،
وقتی که تنها می شوم!
چون ابر بی باران شب،
لبریز غمها می شوم!
دیگر کشیده کارمن، تا عرصه ویرانگی!
دلتنگ و دلتنگم ببین! از اینهمه بیگانگی..
ای پاره روح و تنم از جان صدایت می زنم!
یک امشبی با من بساز، تا بنگری این خسته را!
شاهین پر بشکسته را
تنهای دور از آرزو!
در خون خود بنشسته را!
آنجا که تنها می شوی!
در لحظههای بی کسی!
در این مسیر بی امان، وقتی به پایان می رسی!
بنگر مرا در اوج این ویرانگی!
شرمت نیاید از خدا، از این همه بیگانگی!
می خواهمت ای آشنا با اینهمه بیگانگی.......!
وقتی که تنها می شوم!
چون ابر بی باران شب،
لبریز غمها می شوم!
دیگر کشیده کارمن، تا عرصه ویرانگی!
دلتنگ و دلتنگم ببین! از اینهمه بیگانگی..
ای پاره روح و تنم از جان صدایت می زنم!
یک امشبی با من بساز، تا بنگری این خسته را!
شاهین پر بشکسته را
تنهای دور از آرزو!
در خون خود بنشسته را!
آنجا که تنها می شوی!
در لحظههای بی کسی!
در این مسیر بی امان، وقتی به پایان می رسی!
بنگر مرا در اوج این ویرانگی!
شرمت نیاید از خدا، از این همه بیگانگی!
می خواهمت ای آشنا با اینهمه بیگانگی.......!
- ۳۷۱
- ۰۶ شهریور ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط