حکایتِ من ودل مبهم است ، می دانی ؟
حکایتِ من ودل مبهم است ، می دانی ؟
تمامِ قصه ی من ماتم است ، می دانی ؟
اگر بگویمش از سنگ ناله برخیزد
وَ این " مثل " که زدم هم کم است ، می دانی ؟
نشسته ام به تماشای باغِ قالی ها
سرم به روی دو زانو خم است ، می دانی ؟
غروب می شود و شب سیاه می پوشد
دوباره نوبت غم در غم است ، می دانی ؟
چراغِ پنجره ها مدتی ست خاموش است
سیاهی و خفقان توأم است ، می دانی ؟
چگونه ، با چه زبانی ، چگونه شرح دهم ؟
که حالِ روحیِ من درهم است ، می دانی ؟
مگیر خرده که جز درد بر زبانم نیست
گلایه کارِ بنی آدم است ، می دانی ؟
غزل شکایتِ این روزهای سختِ من است
غزل حکایتِ می میرم است ، می دانی ؟
تمامِ قصه ی من ماتم است ، می دانی ؟
اگر بگویمش از سنگ ناله برخیزد
وَ این " مثل " که زدم هم کم است ، می دانی ؟
نشسته ام به تماشای باغِ قالی ها
سرم به روی دو زانو خم است ، می دانی ؟
غروب می شود و شب سیاه می پوشد
دوباره نوبت غم در غم است ، می دانی ؟
چراغِ پنجره ها مدتی ست خاموش است
سیاهی و خفقان توأم است ، می دانی ؟
چگونه ، با چه زبانی ، چگونه شرح دهم ؟
که حالِ روحیِ من درهم است ، می دانی ؟
مگیر خرده که جز درد بر زبانم نیست
گلایه کارِ بنی آدم است ، می دانی ؟
غزل شکایتِ این روزهای سختِ من است
غزل حکایتِ می میرم است ، می دانی ؟
- ۳۳۷
- ۱۶ تیر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط