{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤My little girl~»

🖤My little girl~»
🖤دختر کوچولوی من~»

🖤Part ۴۱

ا. ت سرخ شد: منظورت چیه!

پوزخندی زدم و عقب رفتم: ولش...

یهو ا. ت یقه لباسمو گرفت و منو کشوند سمت خودش: بگو دیگه!

با این کارش تحریک شدم و زل زدم به لباش که یهو عقب کشید: ببخشی_...

بهش نزدیک شدم و خندیدم: هی صبر کن کجا میری؟ وایسا بهت بگم دیگه مگه نمیخواستی بدونی؟؟

ا. ت با خجالت عقب تر رفت: امم... خب بگو...

دستشو گرفتم: نه دیگه! همینجا وایسا تا بگم!

ا. ت سرشو چرخوند و به دیوار زل زد: امم... چشم...

سرمو نزدیک گردنش کردم و بوسه ای زدم... بدنش داغ شده بود!

ا. ت با لکنت گفت: چ... چکار میکنی!!؟؟؟

عقب رفتم... ا. ت با تعجب سرخ شده بود و بهم زل زده بود... بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون... اگ میموندم... دست ب کاری میزدم که پشیمونی معنایی نداشت!

⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...

#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
دیدگاه ها (۱)

اینم هست هرچی خواستید بگید جواب بدم

از گالریم دادم... از سرچ های گوگلم دادم... دیگه چی میخواید؟ ...

🖤دختر کوچولوی من~>>🖤My little girl~>>part ۴۰غذارو آوردن. ا. ...

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part ۲۶#جونگکوک ویو جو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط