{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی شب یلدا می شد

وقتی شب یلدا می شد
بساط کرسی و جمع بر پا می شد،
هندوانه وآجیل و شب چره همه رو کرسی قشنگ چیده می شد.
آقا جون، خانم بزرگ و بی بی جون مامان و بابا، همه دیده می شدند.
یکی شون متل از اون قدیم می گفت،
اون یکی مشغول قصه ها می شد.
انار و خرمالو و نخودچی کشمش،
انجیر و توت و گردو خورده می شد.
اون وسط رو کرسی دیوانِ خواجه آخر وقت با عشق خونده می شد.
عاقبت اون که صداش به دل می نشست
دست بر دیوان با وضو می شد به همه می گفت آرزو کنند؛
خواجه با هر کی یه جوری جور می شد...



🍃 🌸
دیدگاه ها (۵)

ای عشق من تو همانند شارژری هستی که نباشی خاموش میشومپس هر چه...

یلدا بلندای موهای دلبریستکه در آغوشتنوازش کند با سرخی لبانشع...

ولی کماکان با حس ترین جمله در فراقِ یار رو مرحوم شکیبایی گفت...

خوش آن ساعت نشیند دوست با دوست #سعدی

𝐇𝐢 𝐰𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐦𝐲 𝐩𝐚𝐠𝐞 𝐬𝐰𝐞𝐞𝐭𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭✨سیلامممم به ناناصیز های راش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط