وقتی شب یلدا می شد
وقتی شب یلدا می شد
بساط کرسی و جمع بر پا می شد،
هندوانه وآجیل و شب چره همه رو کرسی قشنگ چیده می شد.
آقا جون، خانم بزرگ و بی بی جون مامان و بابا، همه دیده می شدند.
یکی شون متل از اون قدیم می گفت،
اون یکی مشغول قصه ها می شد.
انار و خرمالو و نخودچی کشمش،
انجیر و توت و گردو خورده می شد.
اون وسط رو کرسی دیوانِ خواجه آخر وقت با عشق خونده می شد.
عاقبت اون که صداش به دل می نشست
دست بر دیوان با وضو می شد به همه می گفت آرزو کنند؛
خواجه با هر کی یه جوری جور می شد...
🍃 🌸
بساط کرسی و جمع بر پا می شد،
هندوانه وآجیل و شب چره همه رو کرسی قشنگ چیده می شد.
آقا جون، خانم بزرگ و بی بی جون مامان و بابا، همه دیده می شدند.
یکی شون متل از اون قدیم می گفت،
اون یکی مشغول قصه ها می شد.
انار و خرمالو و نخودچی کشمش،
انجیر و توت و گردو خورده می شد.
اون وسط رو کرسی دیوانِ خواجه آخر وقت با عشق خونده می شد.
عاقبت اون که صداش به دل می نشست
دست بر دیوان با وضو می شد به همه می گفت آرزو کنند؛
خواجه با هر کی یه جوری جور می شد...
🍃 🌸
- ۲۳.۰k
- ۲۸ آذر ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط