{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستانک

داستانک

گویند مردی وارد مسجدی شد تا کمی استراحت کند...


کفشایش را گذاشت زیر سرش و خوابید.
طولی نکشید که دو نفر وارد مسجد شدند.
یکی از اون دو نفر گفت:
طلاها را بزاریم پشت منبر ،
اون یکی گفت: نه !
اون مرد بیداره وقتی ما بریم طلاها رو بر میداره.
گفتند: امتحانش میکنیم کفشایش را از زیر سرش برمیداریم
اگه بیدار باشه معلوم میشه.
مرد که حرفای اونا رو شنیده بود،
خودشو بخواب زد. اونها کفشایش را برداشتن و مرد هیچ واکنشی نشون نداد.
گفتند پس خوابه طلاها رو بزاریم
پشت منبر...!


بعد از رفتن آن دو مرد،
مرد خوش باور بلند شد و رفت که جعبه طلای اون دو رو بردارد اما اثری ازطلا نبود و متوجه شد که همه این حرفا برای این بوده که در عین بیداری
کفشهایش را بدزدند...!
دیدگاه ها (۳)

دختره بغل خیابون واستادههر تاکسی و مسافر کشی میاد سوار نمیشه...

هرجوری حساب میکنم نمیفهمم اون پاها اونجا چکار میکنند؟بچه ها ...

عبدالله موحد، سلطان ٦ طلایی کشتی آزاد جهان و المپیک، مهمون ب...

دیوار مهربانی ...گوشی موبایل در چین

گردباد خونین

جلاد𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟏صدای مشت محکمی که روی صورت مرد نشست توی زیرزمین ع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط