{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فکر میکنی که فراموشش کردی و دیگه هیچ حسی بهش نداریخیلی ع

فکر میکنی که فراموشش کردی و دیگه هیچ حسی بهش نداری.خیلی عادی به زندگیت ادامه میدی.به روزمرگی هات میپردازی و به کارات میرسی...
یهو خیلی اتفاقی یه اسم آشنا به گوشت میخوره....خیلی اتفاقی تمومی خاطرات مثل یه پتک رو سرت کوبیده میشن
و خیلی اتفاقی جوری میخوای جلوه بدیش که مثلا برات مهم نیست..
آخر سر هم یه تو میمونی که نمیدونی با خودت چند چندی و نمیدونی کدوم خنده هات واقعیه و از ته دل...

-محمد مهدی عظیمی
دیدگاه ها (۱)

گاهی حس می‌کنم بخش بزرگی از خودم رو مدت‌ها قبل جایی جا گذاشت...

از یه جایی به بعداحساست یخ می زنهدیگه دردی حس نمی کنی وهیچ ک...

شانه های توبوی مزرعه قهوه می دهدتمام بی خوابی های من تقصیر ت...

نزدیک و دوری... دور... مثل آرزوهایمدر من بسوزان بغضِ خرمن‌ها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط