سایههای عمارت سیاه — پارت ۱۷
سایههای عمارت سیاه — پارت ۱۷
همه برای چند ثانیه به چراغ قرمز خیره ماندند.
ات آرام گفت: — «مرحله دوم» یعنی چی؟
سامان جواب نداد.
جونکوک پرونده را برداشت و گفت: — باید بفهمیم اینجا چه خبره.
پرونده را باز کرد.
صفحههای اول دربارهی اتفاقات قدیمی عمارت بودند؛ اما ناگهان به صفحهای رسیدند که فقط یک اسم روی آن نوشته شده بود:
«کامرانی»
آرین با تعجب گفت: — کامران...
سامان سرش را پایین انداخت.
— اون فقط یک اسم توی این پرونده نیست.
ات پرسید: — پس کیه؟
سامان چند لحظه سکوت کرد.
— کسی که سالها پیش حقیقت عمارت رو فهمید.
رئیس با عصبانیت گفت: — بس کن، سامان!
همه به سمت رئیس برگشتند.
جونکوک پرسید: — چرا نمیخوای ما حقیقت رو بفهمیم؟
رئیس جواب نداد.
سامان آرام گفت: — چون اون از اول میدونست چه کسی پشت این ماجراست.
ناگهان صدای ضربهای از پشت دیوار آمد.
همه ساکت شدند.
تق...
تق...
تق...
ات به دیوار نزدیک شد.
— صدا از اینجاست.
جونکوک قفسهی کنار دیوار را کنار زد.
پشت آن، یک دریچهی کوچک دیده میشد.
آرین گفت: — این دیگه چیه؟
سامان جلو رفت و دریچه را باز کرد.
داخل آن یک جعبهی فلزی قدیمی بود.
روی جعبه نوشته شده بود:
«فقط وقتی بازش کن که به هیچکس اعتماد نداری.»
جونکوک به سامان نگاه کرد.
— کلیدش؟
سامان گفت: — پیش من نیست.
رئیس آرام گفت: — پیش منه.
همه به طرف رئیس برگشتند.
رئیس کلید کوچکی را از جیبش بیرون آورد.
اما قبل از اینکه آن را به سامان بدهد، صدای زنگ تلفن از داخل جعبه بلند شد.
همه خشکشـان زدند.
تلفن داخل جعبه بود.
سامان به جعبه نگاه کرد و آرام گفت:
— این غیرممکنه...
جونکوک گوشی را برداشت.
صدایی ناشناس از آن طرف خط گفت:
— سامان رو پیدا کردید؟
جونکوک جواب داد:
— تو کی هستی؟
صدای ناشناس خندید.
— کسی که از اول کنار شما بوده.
تماس قطع شد.
همه به هم نگاه کردند.
ات آرام گفت:
— «کنار شما»...
جونکوک آهسته به رئیس نگاه کرد.
و رئیس برای اولین بار، چیزی برای گفتن نداشت.
همه برای چند ثانیه به چراغ قرمز خیره ماندند.
ات آرام گفت: — «مرحله دوم» یعنی چی؟
سامان جواب نداد.
جونکوک پرونده را برداشت و گفت: — باید بفهمیم اینجا چه خبره.
پرونده را باز کرد.
صفحههای اول دربارهی اتفاقات قدیمی عمارت بودند؛ اما ناگهان به صفحهای رسیدند که فقط یک اسم روی آن نوشته شده بود:
«کامرانی»
آرین با تعجب گفت: — کامران...
سامان سرش را پایین انداخت.
— اون فقط یک اسم توی این پرونده نیست.
ات پرسید: — پس کیه؟
سامان چند لحظه سکوت کرد.
— کسی که سالها پیش حقیقت عمارت رو فهمید.
رئیس با عصبانیت گفت: — بس کن، سامان!
همه به سمت رئیس برگشتند.
جونکوک پرسید: — چرا نمیخوای ما حقیقت رو بفهمیم؟
رئیس جواب نداد.
سامان آرام گفت: — چون اون از اول میدونست چه کسی پشت این ماجراست.
ناگهان صدای ضربهای از پشت دیوار آمد.
همه ساکت شدند.
تق...
تق...
تق...
ات به دیوار نزدیک شد.
— صدا از اینجاست.
جونکوک قفسهی کنار دیوار را کنار زد.
پشت آن، یک دریچهی کوچک دیده میشد.
آرین گفت: — این دیگه چیه؟
سامان جلو رفت و دریچه را باز کرد.
داخل آن یک جعبهی فلزی قدیمی بود.
روی جعبه نوشته شده بود:
«فقط وقتی بازش کن که به هیچکس اعتماد نداری.»
جونکوک به سامان نگاه کرد.
— کلیدش؟
سامان گفت: — پیش من نیست.
رئیس آرام گفت: — پیش منه.
همه به طرف رئیس برگشتند.
رئیس کلید کوچکی را از جیبش بیرون آورد.
اما قبل از اینکه آن را به سامان بدهد، صدای زنگ تلفن از داخل جعبه بلند شد.
همه خشکشـان زدند.
تلفن داخل جعبه بود.
سامان به جعبه نگاه کرد و آرام گفت:
— این غیرممکنه...
جونکوک گوشی را برداشت.
صدایی ناشناس از آن طرف خط گفت:
— سامان رو پیدا کردید؟
جونکوک جواب داد:
— تو کی هستی؟
صدای ناشناس خندید.
— کسی که از اول کنار شما بوده.
تماس قطع شد.
همه به هم نگاه کردند.
ات آرام گفت:
— «کنار شما»...
جونکوک آهسته به رئیس نگاه کرد.
و رئیس برای اولین بار، چیزی برای گفتن نداشت.
- ۸۲
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط