پارت جدید (شاید قرار تا آخر عمر با یک دیوانه زندگی کنم)

پارت جدید (شاید قرار تا آخر عمر با یک دیوانه زندگی کنم)
از زبون نویسنده دکو داشت با سینه های باکوگو ور میرفت بچه رو کرده بود تو سینه هاش و داشت خفه میشد بعد از ۱ ساعت رسیدن به مخفیگاه باکوگو خیلی سوسکی دکو رو برد تو و رو مبل بزرگ پادشاهیش نشست دکو هم سرش گذاشته بود رو پاهاش خوابیده بود خیلی راحت اصلاً نمی دونست چه خبر براش عجیب تو خواب صدا شون می‌شنید حرف‌هایی از قتل که اعصابش خورد می کرد اما باکوگو با ناز کردن سرش اجازه نمی داد که حمله عصبی بهش دست بده و آروم می‌شد اما بعد از دو ساعت اونجا بودن باکوگو دکو رو برد پیش یه روانشناس خوب و روانشناس بهش گفت که شاید طول بکشه که دکو به حالت اولیه برگرده یا همینطوری تا آخرش بمونه این حرفا تو راه برگشت تو ذهن باکوگو تکرار میشد و اعصابش خورد می کرد باورش نمی شد دکو قبلنا زندگی خیلی دوست داشت آروم بود اما الان تبدیل شده به یه روانی که هر کاری برای مردن می‌کنه که از دست این دنیا خلاص بشه اما تو چشم های سبز دکو این ها رو نمی گفت یه امید کوچولو توش بود که باعث دل خوشی باکوگو می شد رسیدن خونه دکو خیلی زود یه حمله عصبی دست داد و باکوگو اون زود آرومش کرد
لایک کامنت یادت نره گلم 🗿👍🏻🎀

نویسنده [ @khdayarymrym987 ]
دیدگاه ها (۱)

او به ارامی دستش را دور شونه ی دکو انداخت و اون را به سمت خو...

ریاکشن

به نام خدا--سیلام🤓🌚بعد میلیارد ها سال بهار یادش اومد سناریو ...

پارت ۲باکوگو که هنوز دستش روی قلبش بود از گردن دکو جدا شد 《ب...

پارت ۶۵

رمان یک نیمکت فاصله

سناریوی شماره ۳ تک پارتی. نکته:من هرچی فکر کردم گفتم بزار ای...

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

پارت ۱۹۵

the lost leaves/رمان جیمین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط