سلام جیگیلیااااااا
سلام جیگیلیااااااا 👋🏻👋🏻❤️🫶🏻
امروز اومدم با پارت آخر یعنی پارت سوم😁😁❤️
لطفاً حمایت کنید تاکید میکنم حمایت کنید 🥺🥺🥺💞🫂
( ویو ا/ت )
رفتم توی اتاقم و خیلی خوشگل بود .... دیگه آخر شب بود و تصمیم گرفتم بخوابم پس رفتم روی تخت .... تقریبا ۳۰ دقیقه شده بود که ا/ت خوابیده بود ولی یهو با صدای گلوله از خواب بیدار شد ... دشمن های جونگ کوک بهشون حمله کرده بودن
( ویو کوک )
به بادیگارد هام گفتم ا/ت رو ببرن جای امن و بعد از ۱ ساعت خودم رفتم پیشش دیدم توی خودش جمع شده و داره گریه میکنه .... رفتم پیشش و آروم بغلش کردم و گفتم :کوچولو آروم باش .. فکر کنم خیلی ترسیدی ..چیزی نشده
به سریع از اون جا رفتیم ...
( ویو ا/ت )
از اون موقع چند سالی میگذره و من الان ۱۸ سالم شده .. توی این مدت اومدیم داخل یک خونه کوچیک زندگی کردیم تا کسی نتونه بابام ( کوک ) رو پیدا کنه و قوانینی رو برام گذاشته بود مثل اینکه تمام کارهای خونه رو باید خودت انجام بدی و نظافت چی و کارگر نیست و اینکه همیشه باید پیشم بخوابی ...خودم آخری رو خیلی دوست دارم چون خیلی حال میده
( ویو کوک)
امشب تولد ۱۸ سالگی ا/ت هست و من بد جوری عاشقشم میدونم شاید این عشق درست نباشه ولی اگر قبول نکنه خیلی ناراحت میشم ... امشب میخوام ازش خواستگاری کنم و اگر اجازه بده باهاش را.بطه داشته باشم
( ویو ا/ت )
امشب بابا یک تولد خیلی خوب برام گرفت و خیلی خوشحال بودم و گفتم : مرسی بابا جون خیلی کیک خوشمزه ای بود
کوک : ا/ت من میخوام حرفی رو بهت بگم ... شاید این درست نباشه اما میگم ... من عاشقتم و ازت میخوام باهام ازدواج کنی قبول میکنی؟
ا/ت :رفته بودم توی شک و نمیدونستم چی بگم آخه از کسی که منو تا الان بزرگ کرده توقع این رو نداشتم ولی با اینکه اختلاف سنی زیادی داشتیم ولی منم مخفیانه عاشقش بودم ... پس گفتم : اگر قبول کنم قول میدی زندگی خیلی خوبی برام بسازی؟
کوک :تو قبول کن بهترین چیز هارو برات فراهم میکنم
ا/ت :باشه پس ق.قبول میکنم ( با استرس)
کوک :چشمای کوک داشت برق میزد سریع رفت ا/ت رو بلند کرد و روی هوا چرخوند و میخندیدن ... برای اولین بار ا/ت خنده کوک رو دید و گفت : خندت مثل ستاره دنبالهداره کم دیده میشه ولی خیلی قشنگه 🫠🫠
( ویو کوک )
کوک :اگر اشکالی نداره میشه امشب ... اممممم ... ما .... با هم
ا/ت : بگو دیگه کوککککککک
کوک :ما باهم .... راب.طه داشته باشیم ( با استرس و خجالت )
ا/ت :رفتم توی شک چون اگر قبول میکردم دخترونگیمو از دست میدادم ولی دوست داشتم این حس رو با کوک تجربه کنم پس گفتم : اگر که .. اروم ... پیش میری ...ب.باشه
( ویو ا/ت )
اینو که گفتم یک لبخند خیلیییییی خوشگللللل زد و گفت مرسی بعد رفتیم تو اتاق و آره دیگههه🤫🤫🫣🫣😂 { من اسمات نمینویسم ولی اگر خواستید بنویسم و توی دایرکت ارسال کنم یک پست میزارم و شرایط رو بهتون میگم ( چه ادمین خوبی دارید به خداااااا 😂😂🫣)}
( ویو کوک )
اون شب به خوبی و خوشی تموم شد و از اون خواستگاری تا الان تقریبا ۳ سال گذشته و چون همون شب ا/ت رو حامله کردم یک پسر خوشگل داریم 😁😁😁🤫🫣😂🤣 ( بچم فعاله 🫡💔🤣🤣)
این هم تموم شد حتما حمایت کنید مرسیییییی 💕💕🥲🫂
#سناریو#تکپارتی#چندپارتی#فیک
امروز اومدم با پارت آخر یعنی پارت سوم😁😁❤️
لطفاً حمایت کنید تاکید میکنم حمایت کنید 🥺🥺🥺💞🫂
( ویو ا/ت )
رفتم توی اتاقم و خیلی خوشگل بود .... دیگه آخر شب بود و تصمیم گرفتم بخوابم پس رفتم روی تخت .... تقریبا ۳۰ دقیقه شده بود که ا/ت خوابیده بود ولی یهو با صدای گلوله از خواب بیدار شد ... دشمن های جونگ کوک بهشون حمله کرده بودن
( ویو کوک )
به بادیگارد هام گفتم ا/ت رو ببرن جای امن و بعد از ۱ ساعت خودم رفتم پیشش دیدم توی خودش جمع شده و داره گریه میکنه .... رفتم پیشش و آروم بغلش کردم و گفتم :کوچولو آروم باش .. فکر کنم خیلی ترسیدی ..چیزی نشده
به سریع از اون جا رفتیم ...
( ویو ا/ت )
از اون موقع چند سالی میگذره و من الان ۱۸ سالم شده .. توی این مدت اومدیم داخل یک خونه کوچیک زندگی کردیم تا کسی نتونه بابام ( کوک ) رو پیدا کنه و قوانینی رو برام گذاشته بود مثل اینکه تمام کارهای خونه رو باید خودت انجام بدی و نظافت چی و کارگر نیست و اینکه همیشه باید پیشم بخوابی ...خودم آخری رو خیلی دوست دارم چون خیلی حال میده
( ویو کوک)
امشب تولد ۱۸ سالگی ا/ت هست و من بد جوری عاشقشم میدونم شاید این عشق درست نباشه ولی اگر قبول نکنه خیلی ناراحت میشم ... امشب میخوام ازش خواستگاری کنم و اگر اجازه بده باهاش را.بطه داشته باشم
( ویو ا/ت )
امشب بابا یک تولد خیلی خوب برام گرفت و خیلی خوشحال بودم و گفتم : مرسی بابا جون خیلی کیک خوشمزه ای بود
کوک : ا/ت من میخوام حرفی رو بهت بگم ... شاید این درست نباشه اما میگم ... من عاشقتم و ازت میخوام باهام ازدواج کنی قبول میکنی؟
ا/ت :رفته بودم توی شک و نمیدونستم چی بگم آخه از کسی که منو تا الان بزرگ کرده توقع این رو نداشتم ولی با اینکه اختلاف سنی زیادی داشتیم ولی منم مخفیانه عاشقش بودم ... پس گفتم : اگر قبول کنم قول میدی زندگی خیلی خوبی برام بسازی؟
کوک :تو قبول کن بهترین چیز هارو برات فراهم میکنم
ا/ت :باشه پس ق.قبول میکنم ( با استرس)
کوک :چشمای کوک داشت برق میزد سریع رفت ا/ت رو بلند کرد و روی هوا چرخوند و میخندیدن ... برای اولین بار ا/ت خنده کوک رو دید و گفت : خندت مثل ستاره دنبالهداره کم دیده میشه ولی خیلی قشنگه 🫠🫠
( ویو کوک )
کوک :اگر اشکالی نداره میشه امشب ... اممممم ... ما .... با هم
ا/ت : بگو دیگه کوککککککک
کوک :ما باهم .... راب.طه داشته باشیم ( با استرس و خجالت )
ا/ت :رفتم توی شک چون اگر قبول میکردم دخترونگیمو از دست میدادم ولی دوست داشتم این حس رو با کوک تجربه کنم پس گفتم : اگر که .. اروم ... پیش میری ...ب.باشه
( ویو ا/ت )
اینو که گفتم یک لبخند خیلیییییی خوشگللللل زد و گفت مرسی بعد رفتیم تو اتاق و آره دیگههه🤫🤫🫣🫣😂 { من اسمات نمینویسم ولی اگر خواستید بنویسم و توی دایرکت ارسال کنم یک پست میزارم و شرایط رو بهتون میگم ( چه ادمین خوبی دارید به خداااااا 😂😂🫣)}
( ویو کوک )
اون شب به خوبی و خوشی تموم شد و از اون خواستگاری تا الان تقریبا ۳ سال گذشته و چون همون شب ا/ت رو حامله کردم یک پسر خوشگل داریم 😁😁😁🤫🫣😂🤣 ( بچم فعاله 🫡💔🤣🤣)
این هم تموم شد حتما حمایت کنید مرسیییییی 💕💕🥲🫂
#سناریو#تکپارتی#چندپارتی#فیک
- ۴۹۱
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط