{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مرورگر شما از پخش ویدیو پشتیبانی نمی‌کند.

دیشب تولدش بود...

دیشب تولدش بود...
بدون اینکه بهش خبر بدم با مامانش هماهنگ کردم که ساعت ۹ میرم خونه شون♡
هرجور شده رفتم چیزایی رو براش خریدم که میدونستم دوس داره...
رفتم و راس ۹ رسیدم دم خونه شون
وقتی رسیدم یه جورایی سوپرایز شد(:
من و دید جا خورد آخه بهش گفته بودم که وقت ندارم و از این لوس بازیا 😂💔
نمیدونم چیشد ولی ناخودآگاه جفتمون زدیم زیر گریه، هم میخندیدیم هم گریه میکردیم
حال قشنگی بود و بعد مدتها اشک شوق از چش هردومون پایین اومد
تولدت مبارک دلبندم 😍😌🎂
۱۲۰۰۰۰ سالگیتو جشن بگیرم 😇😀
پ ن: ۵ ساله شده رفیق فابم چون محرم راز و تمام حرفایی که نمیتونم به هیچکس دیگه بگم...
۵ ساله شده خواهر و آرامشم 😇🤗
-بماند به یادگار ۰۰.۰۹.۰۱❤-
فردای تولد...
#الستم 🎂😇
دیدگاه ها (۹)

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت هشتمویو تهیونگسه روز از اون شبی...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟑ویو بعد از کار جونگکوک، رسیدن به خونه. ...

پارت ۷باهم خوابیدیم وقتی بیدار شدم دیدم روی تخت خودمم باورم ...

شروعش قهوه بود☕🤎p2

علامت ها|جونگکوک+|ات-|ویو ات:چقد وقتی بود کوک خیلی کم بهم تو...

رمان یونگی

پارت 15_والا بیرونم عزیزم یهو صداش غمگین شد و گفت میشه بیای ...

پارت ⁵

#رمان#دختر_خوش_شانس #BTS#part:3*ویو سارا*به خوانوادش خبر داد...

پارت¹⁶#ویو جیمینداشتیم فیلم می‌دیدم تو اوج خوشی و خنده هامون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط