بنویس ╭─────────────── 💃🏻 ───────────────╮
بنویس ╭─────────────── 💃🏻 ───────────────╮
✦ پارت ۸۶ | روز اجرای تانگو ✦
╰─────────────── 💃🏻 ───────────────╯
🌷✨ ویو آت
بالاخره روز اجرای مدرسه رسید.
از صبح همهجا شلوغ بود.
صدای خندهی بچهها از راهرو میاومد و سالن مدرسه با روبان و چراغهای کوچیک تزئین شده بود. 🎀✨
جیا کنارم راه میرفت و مدام حرف میزد.
جیا:
آت، استرس داری؟
آت:
نه. 😌
جیا:
دروغ نگو.
آت:
باشه... یه کم. 😭
جیا:
من مطمئنم عالی میشی.
آت:
اگه پامو نبرم روی پای ته، شاید. 😂
جیا:
اگه بردی هم مهم نیست، اون که سه بار تو تمرین لهت کرد! 😭
آت:
هیسسس! 😂
همون لحظه ته از کنارمون رد شد.
ته:
شنیدم.
جیا:
قرار نبود بشنوی. 😭
ته:
من گوشم خوبه.
آت:
متأسفانه. 😂
ته لبخند زد و رفت سمت سالن.
جیا آروم به من نگاه کرد.
جیا:
تو این چند روز خیلی باهاش راحت شدی.
آت:
خب... تمرین کردیم دیگه.
جیا:
آره، فقط تمرین. 😏
آت:
جیاااا! 😑😂
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چند دقیقه بعد، اسم ما اعلام شد.
🎤:
«اجرای بعدی، اجرای تانگو توسط آت و ته.»
صدای تشویق سالن بلند شد.
من یه نفس عمیق کشیدم.
ته کنارم ایستاد.
ته:
آمادهای؟
آت:
فکر کنم.
ته:
نگران نباش.
آت:
تو هم استرس داری.
ته:
دارم.
آت:
پس چرا اینقدر خونسردی؟
ته:
چون نمیخوام تو بیشتر استرس بگیری.
برای یه لحظه نگاش کردم.
بعد لبخند زدم.
آت:
باشه... بریم.
🎶 موزیک شروع شد.
قدم اول...
بعد قدم دوم...
چرخش...
این بار هیچکدوم اشتباه نکردیم.
صدای تشویق بچهها بیشتر شد.
جین از بین جمعیت داد زد:
جین:
بچههاااااا! اینا واقعاً تمرین کردن! 😭😂
کوک:
من فکر میکردم وسط اجرا یکیشون میافته! 😂
جیمین:
من بهشون ایمان داشتم! البته از دور. 😌
جیا:
خفه شین بذارین اجرا کنن! 😂
من و ته همچنان ادامه دادیم.
برای چند ثانیه، انگار صدای سالن محو شد.
فقط موزیک بود و حرکتهایی که بارها تمرین کرده بودیم.
آخرین چرخش...
و پایان.
چند لحظه سکوت شد.
بعد سالن پر شد از دست زدن. 👏🏻✨
من با تعجب به ته نگاه کردم.
ته لبخند زد.
ته:
دیدی؟
آت:
چی؟
ته:
گفتم خرابش نمیکنیم.
لبخندم بیشتر شد.
آت:
آره... قولمون رو نگه داشتیم. 💜
وقتی از صحنه پایین اومدیم، جیا سریع به سمتم دوید.
جیا:
آتتتت! عالی بودین! 😭🎀
آت:
واقعاً؟
جیا:
آره!
لیام هم نزدیک شد.
لیام:
خیلی خوب بود.
آت:
مرسی. 🥹
لیام:
واقعاً بهتون افتخار میکنم.
ته که کنارمون ایستاده بود، با لبخند گفت:
ته:
مرسی.
لیام:
من با آت حرف زدم. 😐
ته:
میدونم.
جیا:
دوباره شروع نکنین توروخدا. 😭
همه خندیدن.
اما درست همون موقع مدیر مدرسه روی صحنه رفت.
مدیر:
خب بچهها، یه خبر دیگه هم دارم!
همه ساکت شدن.
مدیر:
اجرای امروز فقط برای سرگرمی نبود.
جین:
یعنی امتحانه؟ 😭
مدیر:
نه جین! 😂
همه خندیدن.
مدیر:
اجرای تانگو خیلی مورد توجه قرار گرفت و تصمیم گرفتیم برای مراسم بزرگتر مدرسه، یک اجرای ویژه داشته باشیم.
جیا:
وااای!
مدیر:
و طبیعتاً...
نگاهش رفت سمت من و ته.
مدیر:
آت و ته دوباره با هم اجرا خواهند داشت.
من و ته همزمان:
آت و ته:
چیییی؟! 😳
سالن منفجر شد از خنده و تشویق. 😂🎀
کوک:
من میدونستم!
جیمین:
این دوتا دیگه رسماً تیم شدن. 😭
جیا:
تبریک میگم عروس خانوم. 😭😂
آت:
جیااااا! 😭
ته فقط سرش رو تکون داد و خندید.
ته:
فکر کنم باید دوباره تمرین کنیم، سنیوریتا.
آت:
آره...
یه لحظه مکث کردم.
آت:
ولی این بار تو بیشتر تمرین کن. 😌
ته:
قبوله.
و هر دومون خندیدیم. 🦋💜
اما چیزی که هیچکدوممون نمیدونستیم این بود که اجرای بعدی قرار بود خیلی بزرگتر از این یکی باشه... 🎀✨
#پشت_نگاه_سردت #رمان_احساسی #رمان_عاشقانه #رمان_ویسگون #تهیونگ #Taehyung #BTS #آت #جیا #کانگ #والیبال
✦ پارت ۸۶ | روز اجرای تانگو ✦
╰─────────────── 💃🏻 ───────────────╯
🌷✨ ویو آت
بالاخره روز اجرای مدرسه رسید.
از صبح همهجا شلوغ بود.
صدای خندهی بچهها از راهرو میاومد و سالن مدرسه با روبان و چراغهای کوچیک تزئین شده بود. 🎀✨
جیا کنارم راه میرفت و مدام حرف میزد.
جیا:
آت، استرس داری؟
آت:
نه. 😌
جیا:
دروغ نگو.
آت:
باشه... یه کم. 😭
جیا:
من مطمئنم عالی میشی.
آت:
اگه پامو نبرم روی پای ته، شاید. 😂
جیا:
اگه بردی هم مهم نیست، اون که سه بار تو تمرین لهت کرد! 😭
آت:
هیسسس! 😂
همون لحظه ته از کنارمون رد شد.
ته:
شنیدم.
جیا:
قرار نبود بشنوی. 😭
ته:
من گوشم خوبه.
آت:
متأسفانه. 😂
ته لبخند زد و رفت سمت سالن.
جیا آروم به من نگاه کرد.
جیا:
تو این چند روز خیلی باهاش راحت شدی.
آت:
خب... تمرین کردیم دیگه.
جیا:
آره، فقط تمرین. 😏
آت:
جیاااا! 😑😂
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چند دقیقه بعد، اسم ما اعلام شد.
🎤:
«اجرای بعدی، اجرای تانگو توسط آت و ته.»
صدای تشویق سالن بلند شد.
من یه نفس عمیق کشیدم.
ته کنارم ایستاد.
ته:
آمادهای؟
آت:
فکر کنم.
ته:
نگران نباش.
آت:
تو هم استرس داری.
ته:
دارم.
آت:
پس چرا اینقدر خونسردی؟
ته:
چون نمیخوام تو بیشتر استرس بگیری.
برای یه لحظه نگاش کردم.
بعد لبخند زدم.
آت:
باشه... بریم.
🎶 موزیک شروع شد.
قدم اول...
بعد قدم دوم...
چرخش...
این بار هیچکدوم اشتباه نکردیم.
صدای تشویق بچهها بیشتر شد.
جین از بین جمعیت داد زد:
جین:
بچههاااااا! اینا واقعاً تمرین کردن! 😭😂
کوک:
من فکر میکردم وسط اجرا یکیشون میافته! 😂
جیمین:
من بهشون ایمان داشتم! البته از دور. 😌
جیا:
خفه شین بذارین اجرا کنن! 😂
من و ته همچنان ادامه دادیم.
برای چند ثانیه، انگار صدای سالن محو شد.
فقط موزیک بود و حرکتهایی که بارها تمرین کرده بودیم.
آخرین چرخش...
و پایان.
چند لحظه سکوت شد.
بعد سالن پر شد از دست زدن. 👏🏻✨
من با تعجب به ته نگاه کردم.
ته لبخند زد.
ته:
دیدی؟
آت:
چی؟
ته:
گفتم خرابش نمیکنیم.
لبخندم بیشتر شد.
آت:
آره... قولمون رو نگه داشتیم. 💜
وقتی از صحنه پایین اومدیم، جیا سریع به سمتم دوید.
جیا:
آتتتت! عالی بودین! 😭🎀
آت:
واقعاً؟
جیا:
آره!
لیام هم نزدیک شد.
لیام:
خیلی خوب بود.
آت:
مرسی. 🥹
لیام:
واقعاً بهتون افتخار میکنم.
ته که کنارمون ایستاده بود، با لبخند گفت:
ته:
مرسی.
لیام:
من با آت حرف زدم. 😐
ته:
میدونم.
جیا:
دوباره شروع نکنین توروخدا. 😭
همه خندیدن.
اما درست همون موقع مدیر مدرسه روی صحنه رفت.
مدیر:
خب بچهها، یه خبر دیگه هم دارم!
همه ساکت شدن.
مدیر:
اجرای امروز فقط برای سرگرمی نبود.
جین:
یعنی امتحانه؟ 😭
مدیر:
نه جین! 😂
همه خندیدن.
مدیر:
اجرای تانگو خیلی مورد توجه قرار گرفت و تصمیم گرفتیم برای مراسم بزرگتر مدرسه، یک اجرای ویژه داشته باشیم.
جیا:
وااای!
مدیر:
و طبیعتاً...
نگاهش رفت سمت من و ته.
مدیر:
آت و ته دوباره با هم اجرا خواهند داشت.
من و ته همزمان:
آت و ته:
چیییی؟! 😳
سالن منفجر شد از خنده و تشویق. 😂🎀
کوک:
من میدونستم!
جیمین:
این دوتا دیگه رسماً تیم شدن. 😭
جیا:
تبریک میگم عروس خانوم. 😭😂
آت:
جیااااا! 😭
ته فقط سرش رو تکون داد و خندید.
ته:
فکر کنم باید دوباره تمرین کنیم، سنیوریتا.
آت:
آره...
یه لحظه مکث کردم.
آت:
ولی این بار تو بیشتر تمرین کن. 😌
ته:
قبوله.
و هر دومون خندیدیم. 🦋💜
اما چیزی که هیچکدوممون نمیدونستیم این بود که اجرای بعدی قرار بود خیلی بزرگتر از این یکی باشه... 🎀✨
#پشت_نگاه_سردت #رمان_احساسی #رمان_عاشقانه #رمان_ویسگون #تهیونگ #Taehyung #BTS #آت #جیا #کانگ #والیبال
- ۱۸۶
- ۱۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط