{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

. . “در کنار ساحل قدم می زدم و میخواستم به جایی دیگر بروم

. . “در کنار ساحل قدم می زدم و میخواستم به جایی دیگر بروم که درخشش چیزی از فاصله دور توجهم را به خود جلب کرد. جلوتر رفتم تا به شی درخشان رسیدم. نگاه کردم دیدم یه قوطی نوشابه است، با خودم فکر کردم، در زندگی چند بار چیزهای بی ارزش من را فریب داده و من را از مسیر اصلی خودم غافل کرده است و وقتی به آن رسیدم دیدم که چقدر بیهوده بوده است،
ولی آیا اگر به سمت آن شیء بی ارزش نمیرفتم، واقعا می فهمیدم که بی ارزش است یا سالها حسرت آن را میخوردم
دیدگاه ها (۱)

دوستت دارم، حتی اگر قرار باشد شبی بی چراغ، در حسرت یافتنت تم...

هوای خیابان دارم...اشک به پایم سنگینی می کند...ترانه هایت را...

دوست داشنتت.... گناه باشد یا که اشتباه.... ...

من باخٺم!!!به خود باخٺم!!!به ٺصویر غلط فرشٺه هاے آدم نما باخ...

Enemys Embrsce [ part ۲۶ ]

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

فاصله یک لبخند تا جنون

Enemys Embrsce [ part ۳۵ ]

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت اول: برخوردِ تقدیر[دیدگاه تهیونگ]سلا...

~عشق و جدایی~~فصل دوم~Part:"14"ویو کوکبرای لحظه ای هیچ صدایی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط