پدربزرگ من...چیز زیادی ازش یادم نمیاد جز اینکه شطرنج بازی

پدربزرگ من...چیز زیادی ازش یادم نمیاد جز اینکه شطرنج بازی کردن رو بهم یاد داد. هر بار که بازیمون تموم میشد و مهره ها رو توی جعبه ش میذاشتیم، یه چیز بهم می گفت، هنوز صدای آرومش تو گوشمه:" میبینی کرول! زندگی مثل شطرنجه، وقتی بازی تموم میشه همه مهره ها، پیاده ها، شاه ها و وزیرها‌ همه به یک جعبه برمیگردن."

📕 دروغگویی روی مبل
✍ 🏻 #اروین_دی_یالوم
دیدگاه ها (۱)

🖤 پارت ۲: اشتباه بزرگی کردی!ساعت ۱۰ شب ـ مخفیگاه تومانمایکی ...

#کتاب_طوریپدربزرگ من...چیز زیادی ازش یادم نمیاد جز اینکه شطر...

پدربزرگ من... چیز زیادی ازش یادم نمیاد جز اینکه شطرنج بازی ک...

پدربزرگ من...چیز زیادی ازش یادم نمیادجز اینکه شطرنج بازی‌کرد...

وقتی جفتشون عاشق یه دختر میشن p³¹

نیم ساعت با سپهر مشغول تماشای تلوزیون بودیم که یهو صدای سعید...

P9

رمان دورترین نزدیک

فیک کوک از مافیا متنفرم پارت ۳۴

پارت 9

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط