بخش پنجم
بخش پنجم
ریوما و ساتوکو بعد از چند روز پیاده روی بلاخره به جایی که گفت شده بود رسیدن اونجا دنبال مادر و پدر ساتوکو بودن اما تنها چیزی که یافتن یک کلبه و یک چاه اب بود
ریوما گفت
❤:شرمنده که خانوادت رو پیدا نکردم
به شانه ی ساتوکو زد
ساتوکو در جواب گفت
💖:لطفا لطفا نگو که نیستن این......این خونه احتمالا مال اوناست اره مگه نه بیا بریم داخلش
ریوما سکوت کرد و به سمت در رفت و در باز کرد اما کسی اونجا نبود
ساتوکو به روی زانوهاش افتاد گفت
💖:باور نمیشه همه کارام بی فایده بود
ریوما نمیتونست ناراحتی ساتوکو رو تحمل کنه و گفت
❤:حتما رفتن جایی و تا فردا برمیگردن
ساتوکو در جواب
💖:اره اره حتما همین بیا بریم تو کلبه منتظرشون وایسیم
ریوما سکوت کرد وارد کلبه شدن ریوما در اولین گوشه ای که دید نشست شمشیرش رو کنارش گذاشت ولی ساتوکو هعی داخل کلبه راه میرفت از استرس
عصر شد ناگهان در کلبه باز شد ریوما از خواب بیدار شد و شمشیر رو برداشت نیم خیز شد زن و مردی وارد شدن اما ریوما رو ندیدن و فقط ساتوکو رو دیدن فکر کردن دشمنشون هست به سمتش یورش بردن اما ساتوکو که فکر میکرد اون ها مادر پدرشن(که بدون) کاری نکرد ریوما یکی رو از کلبه با ضربه پا بیرون کرد و شمشیرش بیرون کشید با اون یکی وارد فایت شد
ریوما به ساتوکو گفت
❤:چت شده به خودت بیا
ساتوکو گفت
💖:نمیتونم اگه مادر پدرم باشن چی
اون زن و مرد مکثی کردن و گفتن بچه ما باشی از کجا معلوم
ساتوکو نامه رو نشون داد
زن و مرد خشکشون زد و به بیرون رفتن ریوما گارد گرفت به همراه ساتوکو هم رفت رو به روی هم بیرون کلبه به یک دیگر نگاه میکردن
مرد و زن پرسیدن اینی که همرات برادرت
ساتوکو در جواب سری به نشان نه تکون داد
مرد زن با سرعت ساتوکو رو بغل کردن و اشک ریختن و گفتن ببخشید دخترم که نبودیم مشکلات زیاد بود و پدربزرگتم مارو تهدید کرد بود که اگه برگردیم پیشت تو و داداشتو میکشه
ساتوکو که تعجب کرد بود در شوک بود گفت
💖:پس واقعا شما مادر پدرم هستین اصلا میدونید داداش مرده و من تنها بودم
زن مرد بیشتر اشک ریختن و زار زدن ببخشید که پیشت نموندیم و....(از این جمله احساسیا خودتون بزارین براش)
ساتوکو هم خانوادش رو اروم در بغلش گرفت در غروبی زیبا ریوما شاهد شکل گیری مجدد یک خانواده بود بدون اینکه چیزی بگه شمشیرش رو در غلافش گذاشت و رفت
ساتوکو بعد از اون ریوما رو پیدا نکرد و کنار خانوادش دوباره شروع به زندگی کرد
(پایان)
اقا خود خواهرم میگه مادر پدرش کین به من ربطی نداره
ریوما و ساتوکو بعد از چند روز پیاده روی بلاخره به جایی که گفت شده بود رسیدن اونجا دنبال مادر و پدر ساتوکو بودن اما تنها چیزی که یافتن یک کلبه و یک چاه اب بود
ریوما گفت
❤:شرمنده که خانوادت رو پیدا نکردم
به شانه ی ساتوکو زد
ساتوکو در جواب گفت
💖:لطفا لطفا نگو که نیستن این......این خونه احتمالا مال اوناست اره مگه نه بیا بریم داخلش
ریوما سکوت کرد و به سمت در رفت و در باز کرد اما کسی اونجا نبود
ساتوکو به روی زانوهاش افتاد گفت
💖:باور نمیشه همه کارام بی فایده بود
ریوما نمیتونست ناراحتی ساتوکو رو تحمل کنه و گفت
❤:حتما رفتن جایی و تا فردا برمیگردن
ساتوکو در جواب
💖:اره اره حتما همین بیا بریم تو کلبه منتظرشون وایسیم
ریوما سکوت کرد وارد کلبه شدن ریوما در اولین گوشه ای که دید نشست شمشیرش رو کنارش گذاشت ولی ساتوکو هعی داخل کلبه راه میرفت از استرس
عصر شد ناگهان در کلبه باز شد ریوما از خواب بیدار شد و شمشیر رو برداشت نیم خیز شد زن و مردی وارد شدن اما ریوما رو ندیدن و فقط ساتوکو رو دیدن فکر کردن دشمنشون هست به سمتش یورش بردن اما ساتوکو که فکر میکرد اون ها مادر پدرشن(که بدون) کاری نکرد ریوما یکی رو از کلبه با ضربه پا بیرون کرد و شمشیرش بیرون کشید با اون یکی وارد فایت شد
ریوما به ساتوکو گفت
❤:چت شده به خودت بیا
ساتوکو گفت
💖:نمیتونم اگه مادر پدرم باشن چی
اون زن و مرد مکثی کردن و گفتن بچه ما باشی از کجا معلوم
ساتوکو نامه رو نشون داد
زن و مرد خشکشون زد و به بیرون رفتن ریوما گارد گرفت به همراه ساتوکو هم رفت رو به روی هم بیرون کلبه به یک دیگر نگاه میکردن
مرد و زن پرسیدن اینی که همرات برادرت
ساتوکو در جواب سری به نشان نه تکون داد
مرد زن با سرعت ساتوکو رو بغل کردن و اشک ریختن و گفتن ببخشید دخترم که نبودیم مشکلات زیاد بود و پدربزرگتم مارو تهدید کرد بود که اگه برگردیم پیشت تو و داداشتو میکشه
ساتوکو که تعجب کرد بود در شوک بود گفت
💖:پس واقعا شما مادر پدرم هستین اصلا میدونید داداش مرده و من تنها بودم
زن مرد بیشتر اشک ریختن و زار زدن ببخشید که پیشت نموندیم و....(از این جمله احساسیا خودتون بزارین براش)
ساتوکو هم خانوادش رو اروم در بغلش گرفت در غروبی زیبا ریوما شاهد شکل گیری مجدد یک خانواده بود بدون اینکه چیزی بگه شمشیرش رو در غلافش گذاشت و رفت
ساتوکو بعد از اون ریوما رو پیدا نکرد و کنار خانوادش دوباره شروع به زندگی کرد
(پایان)
اقا خود خواهرم میگه مادر پدرش کین به من ربطی نداره
- ۲۱۸
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط