{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کسی آمد خدمت امام رضا (علیه اسلام)گفت: «من فقیرم!»

کسی آمد خدمت امام رضا (علیه اسلام)گفت: «من فقیرم!»
امام یک خوشه انگور به او داد. مرد انگور را رد کرد و گفت: «این چه دردی از من دوا میکند؟»
امام هم خوشه انگور را برگرداند درون سینی،
همان موقع شخصی وارد اتاق شد و سلام کرد و گفت دلم برایتان خیلی تنگ شده بود، به دیدنتان آمدم، امام یک حبه انگور به او داد.
مرد بسیار خوشحال شد، انگور را گرفت و تشکر کرد.
امام یک خوشه انگور به او داد مرد تشکر کرد و از باب قدر دانی گفت: «لازم نیست، من همین حبه را میبرم خانه و آبش را میگیرم و در مقداری آب دیگر حل می کنم و همه ی خانواده از آن میخوریم»
امام سینی انگور را به او داد، مرد باز هم تشکر کرد.
امام فرمود «قلم و کاغذ بیاورید می خواهم چیزی بنویسم»، آوردند و امام باغ انگور را به او بخشید؛
مرد فقیر ناراحت شد و به امام گفت: «من فقیر بودم، این مرد فقط آمده بود شما را ببیند و دلش برایتان تنگ شده بود؛ ولی شما به او بخشش بسیار کردید»
امام فرمودند: «من که اول به تو خوشه انگور دادم، اما تو قدر ندانستی! اما این مرد تشکر کرد و قدر دانست، من هم خواستم به شیوه ی خداوند عمل کنم، خداوند به هر کس که شکر گزار باشد بیشتر عطا می کند».
دیدگاه ها (۳)

گنجشکی به خدا گفت؟ لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگیم سر پناه ...

گاهی زندگی سخت است و گاهی ما سخت ترش میکنیم . . .گاهی آرامش ...

عشق در دنده آخرپارت : ۳۸ شب، مه غلیظی جاده کوهستانی خارج از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط