{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نمیشد...

آسمان بیرون خاکستری بود، پسر ترجیح می‌داد همانجا در خانه ای که پتویی از جنس سایه و سیاهی رویش پهن شده بود بماند. بیرون رفتن به معنی پذیرش این حقیقت بود که زندگی، هنوز در جریان است...
در حالی که او، در نقطه ای، روی زمین افتاده بود و منتظر بود که شاید تمام این سنگینی، یک روز بالاخره تمام شود. اما نمیشد. و این "نمیشد"،
تلخ‌ترین حقیقت جهان بود...



____________________
اممم... نمیدونم خوب شده یانه...
اگه بد شده به روم نیارین😔



#استریکیدز#بنگچان#لینو#چانگبین#هیونجین#جیسونگ#فلیکس#سونگمین#جونگین
دیدگاه ها (۱۷)

درخواستی... وقتی بدون اجازش میری اونجایی که میدونی...

درخواستی...وقتی بدون اجازش میری همونجایی میدونی(پارت ۲)

درخواستی... وقتی اولین بار خانوادتو ببینه(تکپارتی... سم)

درخواستی...وقتی مامان بابات رو میبینه...تکپارتی(سم)

رز سرخ

Sudden bloom\part¹عصر جمعه بود. نور غروب از پشت ابرهای خاکست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط