حالم تاسیانه
حالم تاسیانه…
از اون غمهایی که گریه بلد نیستن؛ میان، آروم میشینن وسط سینه و مثل مه، همهچیزو محو میکنن جز یه سوال: بعدش چی؟
پوچی دوباره برگشته... بیدعوت، مثل کسی که آدرس دردمو از حفظه.
انگشت گذاشته درست همونجا که صدا خفه میشه و فقط درد میمونه.
هیچچیز دیگه جواب نمیده نجاتدهندههای قدیمی حالا شبیه قایقهای خشکیگرفتهان؛ اسمشون نجاته اما آب یادشون رفته.
نمیدونم چیکار کنم و این از نخواستن نیست، از گمشدنه.
راهها تابلوهاشونو جمع کردن و من وسط زندگی با یه سوال سنگینتر از خودم وایسادم.
خستهام از گفتن «میگذره» به چیزایی که فقط شکل موندنشون عوض میشه.
و با همهی اینا، یه جای دور، یه شمع لجباز
هنوز روشنه! نه برای روشن کردن راه، فقط برای اینکه تاریکی همهچیز نباشه...
#dont_copy
از اون غمهایی که گریه بلد نیستن؛ میان، آروم میشینن وسط سینه و مثل مه، همهچیزو محو میکنن جز یه سوال: بعدش چی؟
پوچی دوباره برگشته... بیدعوت، مثل کسی که آدرس دردمو از حفظه.
انگشت گذاشته درست همونجا که صدا خفه میشه و فقط درد میمونه.
هیچچیز دیگه جواب نمیده نجاتدهندههای قدیمی حالا شبیه قایقهای خشکیگرفتهان؛ اسمشون نجاته اما آب یادشون رفته.
نمیدونم چیکار کنم و این از نخواستن نیست، از گمشدنه.
راهها تابلوهاشونو جمع کردن و من وسط زندگی با یه سوال سنگینتر از خودم وایسادم.
خستهام از گفتن «میگذره» به چیزایی که فقط شکل موندنشون عوض میشه.
و با همهی اینا، یه جای دور، یه شمع لجباز
هنوز روشنه! نه برای روشن کردن راه، فقط برای اینکه تاریکی همهچیز نباشه...
#dont_copy
- ۸.۱k
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط