همون روزا که موهامون بوی قصههای مادربزرگ میدادمینشستی
همون روزا که موهامون بوی قصههای مادربزرگ میداد،مینشستیم پای حکایتِ آن شمشیرِ دو دَم، ذوالفقاری که برقش، تا آخرین گوشههای دلِ ترس میرفت و برمیگشت با مشتهای گرهکردهٔ کوچیکی که تازه داشت یاد میگرفت:
شجاعت یعنی چی.
بزرگتر که شدیم، فهمیدیم اون شمشیر فقط آهن نبود،یه جور «جرأت» بود که تو دستهای علی میدرخشیدو توی دل ما ریشه میزد. ما بچههامون رو با قصهٔ همون نور بار میاریم،که بدونن قهرمانی از سنگ و فولاد نمیاد،از «دل» میاد؛ از همون دلی که وقتی اسم ذوالفقار میاد یک هو میایسته و بعد محکمتر از قبل میتپه.
شجاعت یعنی چی.
بزرگتر که شدیم، فهمیدیم اون شمشیر فقط آهن نبود،یه جور «جرأت» بود که تو دستهای علی میدرخشیدو توی دل ما ریشه میزد. ما بچههامون رو با قصهٔ همون نور بار میاریم،که بدونن قهرمانی از سنگ و فولاد نمیاد،از «دل» میاد؛ از همون دلی که وقتی اسم ذوالفقار میاد یک هو میایسته و بعد محکمتر از قبل میتپه.
- ۷۲
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط