«من عاشق یه مافیا شدم....»
«من عاشق یه مافیا شدم....»
part-10
ویو وانی*
تو کل زمان عروسی سعی میکردم عصبی نشم و اروم باشم و بغضم رو نگه دارم جونگکوک همش دستش رو دور کمر میزاشت و منو به خودش میچسبوند واقعا دلم برای بغل های مادرم تنگ شده اون منو همیشه اروم میکرد.......دوباره داشت گریم میگرفت که جونگکوک در گوشم گفت......
جونگکوک: گریه نکن جوجو (با لحن سکسی)
جونگکوک: قول میدم عاشقم بشی...
و بعد دوباره منو بوسید و منم به ناچار همراهی میکردم ولی تو دلم غوغا بود میدونم واسه گفتن این حرف خیلی زوده ولی دیگه خسته شدم...... بعد تموم شدن جشن به خونه رفتیم و .....
ویو نویسنده٬
مادر و خواهر جونگکوک با تعجب به وانی خیره شدن....
مادر جونگکوک: این کیه ؟؟؟
جونگکوک: زنمه ....
خواهر جونگکوک: مگه قرار نبود با میا ازدواج کنی اون باید از تو باردار باشه ....
جونگکوک: (با داد)دهنتو ببند من از اون هیچ بچه ای ندارم و الان فکر نکنم زنده باشه (پوزخند)
مادر جونگکوک: نباید با خواهرت اینطوری حرف بزنی ....
جونگکوک: از خونه من برین بیرون
و اونا به عمارت خودشون رفتن و تمام اون مدت وانی به جونگکوک خیره شده بود.....
جونگکوک: وانی عزیزم ببخشید به اونا اهمیت نده ...
وانی: .... باشه
و بعد بغلش کرد و سرش رو بوسید ...
جونگکوک : امشب بهت کاری ندارم پس.....
وانی: باشه ، اتاقم کدومه؟؟؟
جونگکوک: خدمت کارا بهت نشون میدن .....
وانی: باشه
ویو وانی رفتم تو اتاقم و به حموم رفتم که یهو یه نفر در حموم رو باز کرد سریع رفتم زیر اب ....
که جونگکوک گفت ....
جونگکوک: ببخشید ، واست حوله اوردم
وانی : م م م مچکرم بزارش اونجا ( خطاب به میز)
جونگکوک : باشه
جونگکوک: وانی بزودی با هم ...
سریع حرفش رو قطع کردم و گفتم امروز روز خوبی نداشتم میشه بری بیرون ؟؟؟
جونگکوک: باشه
و بعد چند مین بیرون اومدم و به پدرم زنگ زدم و تمام اتفاقات رو گفتم ....
وانی: بابا منو ببخش
پدر وانی: چرا دخترم ؟؟؟
وانی: واسه تمام دردسر ها ...
پدر وانی: دخترم ..... سی-جون ....
وانی: پدر دلم براش تنگ شده میشه برای اخرین بار باهاش صحبت کنم؟؟
پدر وانی: باشه
وانی: سی-جون (با گریه زیاد)
سی-جون: وانی منو ببخش که برات نجنگیدم .... تو دیگه مال من نیستی امیدوارم زندگی خوبی داشته باشی ....
و بعد گوشی رو قطع کرد و من تمام شب گریه کردم ......
امیدوارم خوشتون بیاد 💜
قشنگا گزارش نکنید💜
منم دارم زحمت میکشم💜
شرایط پارت بعدی :
۶ لایک
۶ کامنت
هرکی دوست داشت بازنشر کنه😙
part-10
ویو وانی*
تو کل زمان عروسی سعی میکردم عصبی نشم و اروم باشم و بغضم رو نگه دارم جونگکوک همش دستش رو دور کمر میزاشت و منو به خودش میچسبوند واقعا دلم برای بغل های مادرم تنگ شده اون منو همیشه اروم میکرد.......دوباره داشت گریم میگرفت که جونگکوک در گوشم گفت......
جونگکوک: گریه نکن جوجو (با لحن سکسی)
جونگکوک: قول میدم عاشقم بشی...
و بعد دوباره منو بوسید و منم به ناچار همراهی میکردم ولی تو دلم غوغا بود میدونم واسه گفتن این حرف خیلی زوده ولی دیگه خسته شدم...... بعد تموم شدن جشن به خونه رفتیم و .....
ویو نویسنده٬
مادر و خواهر جونگکوک با تعجب به وانی خیره شدن....
مادر جونگکوک: این کیه ؟؟؟
جونگکوک: زنمه ....
خواهر جونگکوک: مگه قرار نبود با میا ازدواج کنی اون باید از تو باردار باشه ....
جونگکوک: (با داد)دهنتو ببند من از اون هیچ بچه ای ندارم و الان فکر نکنم زنده باشه (پوزخند)
مادر جونگکوک: نباید با خواهرت اینطوری حرف بزنی ....
جونگکوک: از خونه من برین بیرون
و اونا به عمارت خودشون رفتن و تمام اون مدت وانی به جونگکوک خیره شده بود.....
جونگکوک: وانی عزیزم ببخشید به اونا اهمیت نده ...
وانی: .... باشه
و بعد بغلش کرد و سرش رو بوسید ...
جونگکوک : امشب بهت کاری ندارم پس.....
وانی: باشه ، اتاقم کدومه؟؟؟
جونگکوک: خدمت کارا بهت نشون میدن .....
وانی: باشه
ویو وانی رفتم تو اتاقم و به حموم رفتم که یهو یه نفر در حموم رو باز کرد سریع رفتم زیر اب ....
که جونگکوک گفت ....
جونگکوک: ببخشید ، واست حوله اوردم
وانی : م م م مچکرم بزارش اونجا ( خطاب به میز)
جونگکوک : باشه
جونگکوک: وانی بزودی با هم ...
سریع حرفش رو قطع کردم و گفتم امروز روز خوبی نداشتم میشه بری بیرون ؟؟؟
جونگکوک: باشه
و بعد چند مین بیرون اومدم و به پدرم زنگ زدم و تمام اتفاقات رو گفتم ....
وانی: بابا منو ببخش
پدر وانی: چرا دخترم ؟؟؟
وانی: واسه تمام دردسر ها ...
پدر وانی: دخترم ..... سی-جون ....
وانی: پدر دلم براش تنگ شده میشه برای اخرین بار باهاش صحبت کنم؟؟
پدر وانی: باشه
وانی: سی-جون (با گریه زیاد)
سی-جون: وانی منو ببخش که برات نجنگیدم .... تو دیگه مال من نیستی امیدوارم زندگی خوبی داشته باشی ....
و بعد گوشی رو قطع کرد و من تمام شب گریه کردم ......
امیدوارم خوشتون بیاد 💜
قشنگا گزارش نکنید💜
منم دارم زحمت میکشم💜
شرایط پارت بعدی :
۶ لایک
۶ کامنت
هرکی دوست داشت بازنشر کنه😙
- ۴۰۹
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط