سناریو
*سناریو*
(هیونگ لاین)
وقتی مافیاست و یه بحث ریز داشتین ولی...
نامی:با عصبانیت از عمارت خارج شدی...واقعا که..منظورش چیه؟؟یعنی چی که حتی نمیتونم با دوستِ پسرم یه صحبت کوتاه داشته باشم؟؟دیگه شورشو درآورده!
همونطور ک داشتی با فکر تو سرت و هپروت توی وجودت به راهت ادامه میدادی..ناخوآگاه سرجات میخکوب شدی...صبر کن ببینم من کجام؟؟توی کوچه پس کوچه های تاریکِ غریب گم شده بودی؛هوا به شدت سرد بود؛و هر اتفاقی ممکن بود برات بیوفته...مثلا دزدیده بشی..کشته بشی..یا حتی بهت تجا*وز فیزیکی و روحی بشه...واقعا پشیمون بودی ک بی هوا زده بودی بیرون!چکی به دو طرف صورتت زدی تا دوباره از این فکرا نزنه ب سرت...همونطور ک سعی داشتی از این جهنم خاموش بیرون بیای..ناگهان دستمالی جلوی دهنت رو گرفت...از ترس تا لب مرز سکته رفتی و برگشتی...سعی کردی با ارنج و لگد اون شخص رو از خودت دور کنی ولی زور کافی نداشتی...و همچنین سعی داشتی از هوای اون دستمال تنفس نکنی چون اگه این کارو میکردی کارت ساخته بود...ولی نفس کم اوردی و مجبور شدی یکم از هوای دستمال دم بکنی...بخاطر ماده بیهوشی دستمال...گیج شدی!میتونستی حس کنی ک به طرف یه ماشین منتقلت میکنن...ولی قبل اینکه سوارت کنن..صدای مهیب گلوله رو شنیدی...بممم
روی زمین انداختنت و فرار کردن....میتونستی زیر چشمی نامی رو ببینی ک با ترس و نگرانی به طرفت میاد...کتشو دورت پیچید بلندت کرد و به طرف ماشینش حرکت کردین!
تو راه مدام صدای نگرانش به گوشت میخورد ک اسمتو صدا میزنه...و عذرخواهی میکنه..:عزیزم...ب من نگاه کن...لعنت ب من...عشقم معذرت میخوام خوبی؟ببین میدم جلوت اون صگو تیکه تیکه کنن خب!!
لبخند بی جونی زدی و به خاطر ماده بیهوشی ک وارد ریه هات شده بود به یه خواب چند ساعته فرو رفتی!
جین:به یه مهمونی دعوت شده بودین و تو باید ب عنوان همسر بزرگترین مافیا توی اون مهمونی حضور میداشتی!
قبل اومدن سر لباست با جین بحثت شده بود،ولی از اونجایی ک وقت زیادی صرف اماده شدن کرده بودی نمیخواستی لباس دیگهای بپوشی و لجبازانه همونطور به مهمونی رفتی...
میتونستی نگاهای خیره و سنگین رو روی خودت حس کنی و هیچ خوشت نمیومد و معذبت کرده بود....به خودت لعنت فرستادی ک چرا به حرف همسرت گوش ندادی..
به جین نگاه کردی ک با شُرَکاش سر یه میز جمع شدن و جین داره با نگاهای مرگبار براندازت میکنه...تصمیم گرفتی سرویس بری تا شاید یکم نفس بکشی و ازاد باشی...کیفتو از روی میز برداشتی و به طرف سرویس حرکت کردی..توی راه حس تحت تعقیب بودن توی وجودت ریشه کرد و با سایهای ک روی دیوار دیدی این حس برات قطعی شد...سرعتتو زیاد کردی ولی قبل بسته شدت در سرویس پای مردونه ای مانع بسته شدن در شد...خواستی جیغ بزنی ولی دستی جلوی دهنت رو گرفت..:هیسسس انرژیت رو نگه دار برای رو تخ_
قبل اینکه حرفش تموم بشه مشتی مهمون صورت زشتش شد..جین بود..طرفو تا میخورد زدو و تو کاری جز گریه کردن نداشتی...بعد تموم شدن کارش و خالی کردن حرصش...بلند شد و دستت رو محکم گرفت و به دنبال خودش کشید..و با صدای دو رگه گفت:راه بیوفت...
هیچی نگفتی..ولی خوب میدونستی چی تو خونه در انتظارته!
ادامه دارد...
(هیونگ لاین)
وقتی مافیاست و یه بحث ریز داشتین ولی...
نامی:با عصبانیت از عمارت خارج شدی...واقعا که..منظورش چیه؟؟یعنی چی که حتی نمیتونم با دوستِ پسرم یه صحبت کوتاه داشته باشم؟؟دیگه شورشو درآورده!
همونطور ک داشتی با فکر تو سرت و هپروت توی وجودت به راهت ادامه میدادی..ناخوآگاه سرجات میخکوب شدی...صبر کن ببینم من کجام؟؟توی کوچه پس کوچه های تاریکِ غریب گم شده بودی؛هوا به شدت سرد بود؛و هر اتفاقی ممکن بود برات بیوفته...مثلا دزدیده بشی..کشته بشی..یا حتی بهت تجا*وز فیزیکی و روحی بشه...واقعا پشیمون بودی ک بی هوا زده بودی بیرون!چکی به دو طرف صورتت زدی تا دوباره از این فکرا نزنه ب سرت...همونطور ک سعی داشتی از این جهنم خاموش بیرون بیای..ناگهان دستمالی جلوی دهنت رو گرفت...از ترس تا لب مرز سکته رفتی و برگشتی...سعی کردی با ارنج و لگد اون شخص رو از خودت دور کنی ولی زور کافی نداشتی...و همچنین سعی داشتی از هوای اون دستمال تنفس نکنی چون اگه این کارو میکردی کارت ساخته بود...ولی نفس کم اوردی و مجبور شدی یکم از هوای دستمال دم بکنی...بخاطر ماده بیهوشی دستمال...گیج شدی!میتونستی حس کنی ک به طرف یه ماشین منتقلت میکنن...ولی قبل اینکه سوارت کنن..صدای مهیب گلوله رو شنیدی...بممم
روی زمین انداختنت و فرار کردن....میتونستی زیر چشمی نامی رو ببینی ک با ترس و نگرانی به طرفت میاد...کتشو دورت پیچید بلندت کرد و به طرف ماشینش حرکت کردین!
تو راه مدام صدای نگرانش به گوشت میخورد ک اسمتو صدا میزنه...و عذرخواهی میکنه..:عزیزم...ب من نگاه کن...لعنت ب من...عشقم معذرت میخوام خوبی؟ببین میدم جلوت اون صگو تیکه تیکه کنن خب!!
لبخند بی جونی زدی و به خاطر ماده بیهوشی ک وارد ریه هات شده بود به یه خواب چند ساعته فرو رفتی!
جین:به یه مهمونی دعوت شده بودین و تو باید ب عنوان همسر بزرگترین مافیا توی اون مهمونی حضور میداشتی!
قبل اومدن سر لباست با جین بحثت شده بود،ولی از اونجایی ک وقت زیادی صرف اماده شدن کرده بودی نمیخواستی لباس دیگهای بپوشی و لجبازانه همونطور به مهمونی رفتی...
میتونستی نگاهای خیره و سنگین رو روی خودت حس کنی و هیچ خوشت نمیومد و معذبت کرده بود....به خودت لعنت فرستادی ک چرا به حرف همسرت گوش ندادی..
به جین نگاه کردی ک با شُرَکاش سر یه میز جمع شدن و جین داره با نگاهای مرگبار براندازت میکنه...تصمیم گرفتی سرویس بری تا شاید یکم نفس بکشی و ازاد باشی...کیفتو از روی میز برداشتی و به طرف سرویس حرکت کردی..توی راه حس تحت تعقیب بودن توی وجودت ریشه کرد و با سایهای ک روی دیوار دیدی این حس برات قطعی شد...سرعتتو زیاد کردی ولی قبل بسته شدت در سرویس پای مردونه ای مانع بسته شدن در شد...خواستی جیغ بزنی ولی دستی جلوی دهنت رو گرفت..:هیسسس انرژیت رو نگه دار برای رو تخ_
قبل اینکه حرفش تموم بشه مشتی مهمون صورت زشتش شد..جین بود..طرفو تا میخورد زدو و تو کاری جز گریه کردن نداشتی...بعد تموم شدن کارش و خالی کردن حرصش...بلند شد و دستت رو محکم گرفت و به دنبال خودش کشید..و با صدای دو رگه گفت:راه بیوفت...
هیچی نگفتی..ولی خوب میدونستی چی تو خونه در انتظارته!
ادامه دارد...
- ۳۲۵
- ۱۶ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط