◦•●◉✿ پارت سی و یکم✿◉●•◦
◦•●◉✿ پارت سی و یکم✿◉●•◦
صبح شد...
آنیا رفت مدرسه، قرار بود نمره هارو اعلام کنن.
بعد از چند دقیقه که همه داخل سالن منتظر بودن، یه مرد پیر اومد و یه کاغذ بزرگ زدن به دیوار.....
بکی : هی من از ۹۸/۱۰۰ شدم 🥲
آنیا : من😆... من😳.... من 😅.... من
بکی : هی حرف بزن دیگه، هرچی میگردم پیدات نمیکنم 😑
آنیا : ۹۶/۱۰۰ شدم.
بکی : 😌خیلی متاسفم برات ولی عیب نداره بزرگ میشی یادت میره 😔
بکی سمت آنیا شد و دید...
آنیا : 😎
بکی : دارم دیوونه میشم 💆♀️
دامیان : ۱۰۰/۱۰۰ نمره اول کلاس 😌
کریستوف : ۹۹/۱۰۰ عالی 💪
جان : ۹۹/۱۰۰ 😎
.....
همینطور بچه ها مشغول نمراتشون بودن ، آقای هندرسون اومد...
آقای هندرسون : سلام بچه ها بیاید وارد کلاس شید.
امروز میخوایم تمام سوالایی که تو امتحان بوده رو باهم حل کنیم 😌
بدون زنگ تفریح 😎
صبح شد...
آنیا رفت مدرسه، قرار بود نمره هارو اعلام کنن.
بعد از چند دقیقه که همه داخل سالن منتظر بودن، یه مرد پیر اومد و یه کاغذ بزرگ زدن به دیوار.....
بکی : هی من از ۹۸/۱۰۰ شدم 🥲
آنیا : من😆... من😳.... من 😅.... من
بکی : هی حرف بزن دیگه، هرچی میگردم پیدات نمیکنم 😑
آنیا : ۹۶/۱۰۰ شدم.
بکی : 😌خیلی متاسفم برات ولی عیب نداره بزرگ میشی یادت میره 😔
بکی سمت آنیا شد و دید...
آنیا : 😎
بکی : دارم دیوونه میشم 💆♀️
دامیان : ۱۰۰/۱۰۰ نمره اول کلاس 😌
کریستوف : ۹۹/۱۰۰ عالی 💪
جان : ۹۹/۱۰۰ 😎
.....
همینطور بچه ها مشغول نمراتشون بودن ، آقای هندرسون اومد...
آقای هندرسون : سلام بچه ها بیاید وارد کلاس شید.
امروز میخوایم تمام سوالایی که تو امتحان بوده رو باهم حل کنیم 😌
بدون زنگ تفریح 😎
- ۲۹۹
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط