{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی بچه بودیم برای خیلی هامون پیش اومده که چیزی رو پیدا

وقتی بچه بودیم برای خیلی هامون پیش اومده که چیزی رو پیدا نمیکردیم و از مامانمون میخواستیم که بیاد واسمون پیدا کنه، بعد میدیدیم که عه، همین جلوی چشممون بوده و ندیدیمش. مثل زمان هایی که آدم های عینکی عینک روی سرشونه و دنبالش میگردن، یا زمانی که معمارها مدادشون پشت گوششونه و دنبال مدادشون میگردن.
خیلی چیزها تو زندگی همینطوره، گاهی اوقات چیزهایی رو گم میکنیم که کنارمونن، که شاید فاصله شون با ما یه تماس باشه، یه لبخند ملیح باشه، اما ما ترجیح میدیم به آدم ها، یا چیزای غیر قابل دسترس علاقه مند شیم، یک حس ِ خود آزاری تو همه ی ما وجود داره که دوست داریم به اون هایی که مطمئنیم بهشون نمیرسیم و یه جایی بالاخره گمشون میکنیم، دل ببنیدیم. بعد هم دنبالش بگردیم و واسه بدست نیاوردنش عزاداری بکنیم.
بزرگ که میشیم، آدم های زیادی میان و میرن اما فقط یکی شون جلوی چشممونه، که جاش روی سرمونه، اما پشت گوش میندازیمش، گمش میکنیم... اون موقع ست که حتی مامانمون هم نمیتونه اونو واسمون پیدا کنه.
#مهتاب_خلیفپور
دیدگاه ها (۱۲۷)

🖤 پارت ۶ | «جلسه‌ای که نباید اتفاق می‌افتاد»ماشین در سکوت شب...

رمان خبره ممنوعه پارت اول ۱

وقتی بچه بودیم برای خیلی هامون پیش اومده که چیزی رو پیدا نمیکردیم

واسه ی همه ی ما پیش امده تو بچگی یه چیزی که میخواستیم‌و پیدا...

بافت لباس از پایین شروع میشه.نوع بافت: یک رج زیر یک رج رو- ر...

"𝒍𝒐𝒗𝒆 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒅𝒂𝒓𝒌³"قدم‌ها نزدیک‌تر شدن… و بعد… اون از سایه‌ه...

پارت دوم: قرار اول در کافه دنجچند روز بعد، چویا در کافه‌ای د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط