{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نومیدی

So...
خب اصلا قرار نیست توجهی جلب بشه....
چ اهمیتی داره....
وقتی بچه بودم...یا جوونتر....
هرجایی هرکسی حقمو خورد و حریفش شدم....
بعدش پشیمون شدم از حریفش شدن....
هروقت کسی لگدم کرد و نتونستم کاری کنم مدت ها و روزها فقط ارزو می کردم ی روزی گذرش بیفته ب دباغی من....
نیفتاد هیچوقت...هیچ کس....بهتر....
چ اهمیتی داره...
اما الان دیگه اسیر اونی ک ضربه زد نیستم.....
الان ک ن...خیلی وقته زیر شکنجه اونایی هستم ک بهشون ضربه زدم....
خوشحال باشم ک بهم ضربه زدن و من نتونستم؟
یا همونا شد ی عقده ک باعث شد من ضربه بزنم؟
ب هر حال زدم....
چ اهمیتی داره....
اینکه توی چ لحظاتی چ فشاری فرو کردم تو کت بعضیا...
چ کسایی رو گذاشتم پشت در....
خوش رقصی زبونم زیر نور توهم دانایی اغشته ب زهر جهالت...پیکره روحشون رو چطور مسموم کرده....
روی سکوی شخصیتشون چ لرزشی انداخته....
باعث سردرد شدم....
باعث گریه...لرزه...عرق سرد...سنگینی فکر....سیاهی رفتن چشم و هرچیزی ک فکرشو بکنی شدم....
باعث سفیدی حتی یک تار مو.....
بی اعتنا نبودم هیچوقت و نشون دادم ک هستم...
ای لعنت ب این حافظه....
ای لعنت ب جمهوری اسلامی....
من اگر چ همیشه از خوش خیالی متنفر بودم و حواسم ب قلابش بود...
با خیال اینکه هیچ عددی نبودم توی زنجیره اعداد....
شایدم عدد اولی ک بر هیچ کس بخش پذیر نبود....
اما به هم ریختم ریتم ارامش خیلیا رو....
و این گونه بود ک در دام خوش خیالی زمینگیر شدم....
همه نقشامو میذارم زمین...
بی سلاح....
با صدای بلند باید بگم اگر چ شرمندگی و اعتذار حداقلشه....
ک حتی اگر کار دیگه ای هم باشه یا عاجز بودم یا غافل....
چ اهمیتی داره....
اما برای همه کسایی ک رنج وجودی من( مثل وجود نیش مار...وجود میوه توی ویترین درحالی ک توش گندیده بود...مثل وجود میخ زیر میز ک میگیره ب پات....مثل وجود ناقلی ک ی ویروس خطرناک رو حمل میکنه...مثل فک قفل شده کروکودیل) روزی حتی ب اندازه یک لحظه بهم ریخته روح و روانشون رو اگر چ نمیدونم الان ب چی فک میکنن...
شاید مقطعی بوده و گذشته و الان نمیدونم ب کجاها رسیدن (ک انشالا ک گربه است....)
ک نمیدونم الان چ وضعیتی دارن و سم اثر پروانه ای من چقد مهلک بوده براشون....
اما میدونم ن معذرت خاهی...ن شرمندگی...ن نابودی ن هلاک...ن عدم....
ن دروی رو دوا میکنه و ن مشکلی رو حل و ن اصلا اهمیت داره....فراموشم بشه ی جایی تو حافظه هسته نورون های مغز مونده...
حالا وسط ی غبار ایستادم....
چ اهمیتی داره....
غباری ک سیاهه...خبر خوبی نداره.‌..شوم...‌
غباری ک باعث شده خودمو نبینم و ی تصویری بقیه بهم بدن ک....
چی بگم؟ ظالم؟ فاسق؟ جائر؟ بارد؟ مارد؟ دافق؟
Nibs?...Delusional?...illusional? Sinister?
درخواست نمیکنم حتی اونا بهش فک کنن....
ک درخاست زیادیه....
اصن حرفام زیادیه....
از انسان متنفرم...
اولش خودم....
چ اهمیتی داره؟
لعنت بر پدرم روزی ک مادرم رو دید...
لعنت ب زمان تصمیم....
لعنت ب مصدر زادن...
لعنت ب ناهمسانی...نا همسویی...ناهمگونی...
لعنت ب وجود....
فقط خواستم با صدای بلند بگم ک صدای بلندتر شکستن استخوان های قفسه سینه خودمو دارم میشنوم.....
ارزو کنم کاش اونا هم بشنون تا خوشحال شن؟ نمیشن؟...
نشنون؟....
چ اهمیتی داره؟....
هر روز ک میگذره ذهنم مشوش تر میشه...
نمیدونم چی باعث میشه از ته کهکشان کشیده میشه ب حرکات یک کفشدوزک...
عکس زنی ک لباساشو پاره کردن و توی درمانگاه با کفش از روی جنازش رد میشن....
ازونجا ب سرباز جنگ جهانی....یا رودهای متان روی تیتان...
ب یال خر؟
ب درهم تنیدگی؟
هوسرل؟
هایزنبرگ؟
صدسال تنهایی؟
هورمون؟
کارای عقب مونده؟
قسط؟
یا تازیانه اشتباهات گذشته؟
ک تمومی نداره....
گرداب مایع مغزی...
چرا تموم نمیشه این اشتباهات؟
چ اهمیتی داره؟...
اعلام میکنم نمیتونم بگم زندگی کردم حتی ب غلط...
خب غلط کردی زندگی کردی اصلا....
هیچی یادم نیست و اشتباهات داره یادم میاد...
So.....Such is Life?
دیدگاه ها (۸)

نومیدی

نومیدی

این حکایت خیلیامونه...😔اکثرمون ی روز دلمونو ب ی نفر باختیمک ...

واقعا همینه...👌🏻💯بعضی جاها ی شخصایی رو بالا بردیمیا آدم حساب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط