{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⁦⁦⁦✧⁩wolf✧⁩⁦

⁦⁦⁦✧⁩wolf✧⁩⁦
✯part:⁴
تهیونگ وارد عمارت شد شماره جیمین رو گرفت و زنگ زد
جیمین: بله؟
تهیونگ: بلند شو بیا اینجا باباتم بیار دستم زخمی شده
جیمین: چرا؟
تهیونگ: بیا دیگه
تهیونگ گوشی رو قطع کرد رو رفت توی اتاقش بعد از چند دقیقه جیمین و پدرش رسیدن پدرش دست تهیونگ رو باند پیچی میکرد
جیمین: چی شده؟
تهیونگ: یه درگیری ساده به لحظه غفلت کردم
جیمین: مراقب باش این غفلت ها ممکنه جونت رو ازت بگیره تهیونگ دست دیگه اش رو روی سرش گذاشت و چشم هاش رو بست.
بعد از باند پیچی شدن دستش پدر جیمین از اتاق بیرون رفت
تهیونگ: داریم همکاری میکنیم
جیمین کنارش روی تخت نشست
جیمین: با کی؟
تهیونگ: خانواده پارک
جیمین: واقعا؟
تهیونگ: میشناسیشون؟
جیمین: اون دخترشون جنا برای خودش ملکه‌ایه
تهیونگ به تخت تکیه داد
تهیونگ: بیشتر راجبش بگو
جیمین: مثل اینکه نظرت رو جلب کرده
تهیونگ با لگد زد توی کمر جیمین که جیمین خندید
تهیونگ: خفه شو
جیمین: ولی دختر اشتباهی رو انتخاب کردی
تهیونگ: چرا ؟
جیمین: اون دختر خیلی غیر قابل دسترسه وقتی بچه بودیم پدرم همیشه منو میزاشت پیش تو و خودش می‌رفت پیش خانواده پارک بلند زیاد قدرتمندی ندارن ولی دستشون به دهنشون میرسه اون دختر خیلی قویه
تهیونگ کنجکاو تر شده بود
جیمین: از بچگی خوره‌ی کتک کاری بوده الآنم یه تنه ⁵ تا مرد قول پیکر رو حریفه
تهیونگ: آره امشب فهمیدم
جیمین: با اون بودی؟
تهیونگ: درگیری رو باهم جنگیدیم ولی به طرز عجیبی حرفه ای بود
جیمین: خیلی مغروره به کسی تکیه نمیکنه چندین تا مرد خاطر خواهش بودن ولی خیلی محکم و بدون مکث ردشون می‌کنه حتی نمیزاره دست کسی بهش بخوره
تهیونگ: یه جوری میگی انگار می‌خوام برم خواستگاریش از فردا قراره باهم زندگی کنیم فقط میخواستم بشناسمش
جیمین: باهم زندگی میکنین؟
تهیونگ: آره
جیمین: خدا بخیر بگذرونه شما قراره باهم هم خونه بشید
جیمین از روی تخت بلند شد و سمت در اتاق رفت مکث کرد و به تهیونگ نگاه کرد
جیمین: اون دختر سختی های زیادی کشیده پدرم همیشه دلش برای اون دختر می‌سوخت وقتی میاد باهاش مهربونه تر باشد
جیمین می‌ره و تهیونگ با فکر های توی سرش خوابش می‌بره.
جنا بعد از اینکه رسید در خونه رو محکم باز کرد
جنا: پدر می‌خوایم با اونا هم خونه بشیم؟
سویون: آره
جنا: چراا ؟ من این عمارت رو ول نمیکنم برم پیش اونا زندگی کنم
سویون: فردا حدود ساعت ¹¹ پایین حاضر باش که می‌خوایم بریم اونجا
جنا: بابا
سویون: با من کل‌کل نکن دختر همین که گفتم
جنا سمت اتاقش رفت و در رو کوبید روی تخت دراز کشید و به این فکر میکرد که بعد از این چه اتفاقی میوفته؟
⁦(⁠.⁠ ⁠❛⁠ ⁠ᴗ⁠ ⁠❛⁠.⁠)⁩
خوشگلا امشب میخوام کلی پارت بزارم حمایت کنین✨❤️🥳
_____________________________________
#فیک #بی_تی_اس #جونگکوک #داستان #سرگرم_کننده #کیم_دو_یون #my #تهیونگ #هیونا #BTS #بهترین_فالوورای_دنیا #جنا
دیدگاه ها (۱۷)

⁦⁦⁦✧⁩wolf✧⁩⁦✯part:⁵فردا صبح جنا بلند شد حموم رفت به خودش حسا...

⁦⁦⁦✧⁩wolf✧⁩⁦✯part:⁶توی اتاق جنا تا دیر وقت مینوشیدن بدون این...

خوشگلای من امروز دیدم شدیم «²⁰²» نفر خوشگلا خیلی خیلی خوشحال...

اینم وایب داستانمون «گرگ» من خیلی دوستش دارم امیدوارم شما هم...

p7بعد از تماس عجیب، جنا تصمیم گرفت به خانه برگردد.تمام مسیر،...

p8جنا روی مبل کنار سویون نشسته بود و فنجان چای را در دستش گر...

p12تهیونگ دوباره پرونده را باز کرد.نامی که گوشه‌ی آخرین صفحه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط