{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✈️ چند روز بیشتر

✈️ چند روز بیشتر

پارت ۳

لیا با گریه گفت:

ـ من نمی‌خوام برم.

نامجون دستش رو محکم‌تر گرفت.

ـ می‌دونم.

ـ من نمی‌خوام تو رو ترک کنم.

ـ می‌دونم، لیا.

ـ پس چرا حس می‌کنم هیچ کاری از دستمون برنمیاد؟

نامجون چند لحظه سکوت کرد.

بعد دست لیا رو بالا آورد و آروم روی پشت دستش گذاشت.

ـ چون واقعاً الان نمی‌تونیم همه‌چیز رو عوض کنیم.

لیا اشکش رو پاک کرد.

ـ پس چی کار کنیم؟

نامجون بهش نگاه کرد.

این بار لبخند زد؛ هرچند خودش هم چشم‌های خیس داشت.

ـ پنج روز.

ـ چی؟

ـ پنج روز داریم.

ـ نامجون...

ـ نمی‌ذارم این پنج روز رو با گریه و ترس از دست بدیم.

لیا فقط نگاهش کرد.

نامجون ادامه داد:

ـ تو همیشه یه عالمه چیز کوچیک داشتی که دوست داشتی با من انجام بدی.

ـ خیلی‌هاشون رو یادم نیست.

ـ من یادمه.

لیا با تعجب پرسید:

ـ همه‌شون؟

نامجون لبخند زد.

ـ تقریباً.

ـ چرا؟

نامجون کمی مکث کرد.

ـ چون وقتی تو درباره‌ی چیزی هیجان‌زده می‌شی، من دوست دارم یادت بمونه.

لیا دوباره گریه کرد.

نامجون دستش رو گرفت.

ـ پس این پنج روز...

مکث کرد.

ـ مال خودمونه.

لیا با صدای آروم گفت:

ـ و بعدش؟

نامجون نگاهش کرد.

جوابی برای «بعدش» نداشت.

فقط گفت:

ـ فعلاً به بعدش فکر نکن.

بعد دست لیا رو محکم‌تر گرفت.

ـ فقط پنج روز آینده رو با من باش.

لیا سرش رو روی شونه‌ی نامجون گذاشت.

و برای اولین بار از وقتی خبر رفتنش رو شنیده بود، کمی احساس آرامش کرد.

اما هیچ‌کدوم نمی‌دونستن همین پنج روز قراره تبدیل به عزیزترین و دردناک‌ترین خاطره‌ی رابطه‌شون بشه.
دیدگاه ها (۰)

✈️ چند روز بیشترپارت ۲ لیا تمام بعدازظهر رو با گوشی توی دستش...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱ اگر کسی از بیرون به رابطه‌ی لیا و نام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط