#برادرناتنیمن
#برادرناتنیمن
#Part_10
·
·
·
کوک : " هه برادر؟؟؟ این چه کلمهٔ مزخرفیه! من تو رو اصلاً به چشم خواهر نمیبینم! "
ا/ت : " کوک منو تو خواهر برادریم.. به خودت بیا کوک "
اومد جلوتر..
بند تا/ب.مو کنار زد و روی شونم گذاشت..
کی//س//مارک میزاشت..
منم هی سعی میکردم که ازش دورشم..
ولی اون هی منو بیشتر و بیشتر بین بازوهاش زندانیم میکرد تا زمانی که گریه کردم و جیغ زدم..!
تازه کمی م.س.تی از سر کوک پرید و فهمید داره چیکار میکنه ؛ بدونه اینکه چیزی بگه ، با صورت خجالتزده اونجا رو ترک کرد..
منم سریع به حموم رفتم و خودمو حسابی لیف کشدم.. انقدری که نزدیک بود پوست شونمو بِکَنم!
از خودم بدم میومد.. متنفر بودم..
از حموم اومدم بیرون..
همینطوری اشک میریختم..
از کوک خیلی ناراحت بودم ، خیلی.. دیگه نمیتونستم تحملش کنم..!
ویو کوک >>
خیلی حالم بد بود..
کلی توی با/ر نوشیدم..
بعدش بیهوش شدم ؛ وقتی به هوش اومدم ، دیدم توی تختمام..
رفتم اتاق ا/ت و دیدم خوابه..
از اتاقش بیرون اومدم و روی مبل نشستم..
چند تا بطری سو/جو آوردم و شروع به نوشیدن کردم...
·
·
·
#Part_10
·
·
·
کوک : " هه برادر؟؟؟ این چه کلمهٔ مزخرفیه! من تو رو اصلاً به چشم خواهر نمیبینم! "
ا/ت : " کوک منو تو خواهر برادریم.. به خودت بیا کوک "
اومد جلوتر..
بند تا/ب.مو کنار زد و روی شونم گذاشت..
کی//س//مارک میزاشت..
منم هی سعی میکردم که ازش دورشم..
ولی اون هی منو بیشتر و بیشتر بین بازوهاش زندانیم میکرد تا زمانی که گریه کردم و جیغ زدم..!
تازه کمی م.س.تی از سر کوک پرید و فهمید داره چیکار میکنه ؛ بدونه اینکه چیزی بگه ، با صورت خجالتزده اونجا رو ترک کرد..
منم سریع به حموم رفتم و خودمو حسابی لیف کشدم.. انقدری که نزدیک بود پوست شونمو بِکَنم!
از خودم بدم میومد.. متنفر بودم..
از حموم اومدم بیرون..
همینطوری اشک میریختم..
از کوک خیلی ناراحت بودم ، خیلی.. دیگه نمیتونستم تحملش کنم..!
ویو کوک >>
خیلی حالم بد بود..
کلی توی با/ر نوشیدم..
بعدش بیهوش شدم ؛ وقتی به هوش اومدم ، دیدم توی تختمام..
رفتم اتاق ا/ت و دیدم خوابه..
از اتاقش بیرون اومدم و روی مبل نشستم..
چند تا بطری سو/جو آوردم و شروع به نوشیدن کردم...
·
·
·
- ۱۱۵
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط