پارت ۱۳ — مسیر جنوبی
پارت ۱۳ — مسیر جنوبی
صبح روز بعد، یونگی قبل از طلوع کامل خورشید از عمارت مین خارج شد.
چهار سرباز همراهش بودن و مقصدشان یکی از روستاهای جنوبی هانول بود؛ جایی که چند روزی بود رفتوآمد سربازها و کاروانها با مشکل روبهرو شده بود.
یونگی در تمام مسیر تقریباً ساکت بود.
وقتی به روستا رسیدند، مردم با دیدن لباسهای خاندان مین کنار کشیدند. یونگی از اسب پایین آمد و به جای اینکه مستقیم به سراغ مسئول روستا برود، چند دقیقه بین مردم قدم زد.
یکی از سربازها گفت: «ارباب، بهتره اول با بزرگ روستا صحبت کنیم.»
یونگی جواب داد: «اول میخوام خودم ببینم مشکل چیه.»
چند خانه آن اطراف آسیب دیده بود و بخشی از مسیر هم بسته شده بود.
یونگی خم شد و زمین را بررسی کرد.
«این اتفاق طبیعی نبوده.»
سرباز نزدیکتر آمد.
«منظورتون چیه؟»
یونگی چیزی نگفت. فقط به رد چرخهایی که روی گل باقی مانده بود نگاه کرد.
بعد بلند شد.
«این مسیر رو کسی عمداً بسته.»
همان موقع صدای چند نفر از پشت سرشان آمد.
یک کاروان کوچک تازه وارد روستا شده بود.
یونگی نگاه کوتاهی به آنها انداخت، اما ناگهان چشمش روی یکی از مسافرها ثابت ماند.
دختری که کنار کالسکه ایستاده بود.
یورا.
برای چند ثانیه هیچکدام حرفی نزدند.
یورا هم او را شناخت.
اما این بار خبری از بازار و شوخی و بحث نبود.
یونگی فقط با همان حالت آرام و جدی نگاهش کرد.
یکی از همراهان یورا چیزی گفت و او برگشت سمتشان.
یونگی نگاهش را از او گرفت.
«ادامه بدید.»
سربازها دوباره مشغول کار شدند.
یورا چند قدم آنطرفتر ایستاده بود و هنوز نمیفهمید چرا دیدن دوبارهی او، بعد از این همه مدت، اینقدر عجیب به نظر میرسد.
چند ساعت بعد، مشکل مسیر مشخص شد و قرار شد کاروانها تا زمان امن شدن راه، شب را در همان روستا بمانند.
سوآ که همراه یورا بود، گفت: «پس امشب همینجا میمونیم.»
یورا به ساختمانهای روستا نگاه کرد.
بعد چشمش ناخواسته به انتهای کوچه رفت؛ جایی که یونگی مشغول صحبت با سربازها بود.
این بار، برای اولین بار، یورا فهمید چیزی در او برایش تغییر کرده.
نه اینکه دوستش داشته باشد.
فقط دیگر نمیتوانست مثل روز اول، او را یک آدم مغرور و بیادب ببیند.
و شاید همین، آغاز چیزی بود که هیچکدامشان هنوز اسمش را نمیدانستند.
صبح روز بعد، یونگی قبل از طلوع کامل خورشید از عمارت مین خارج شد.
چهار سرباز همراهش بودن و مقصدشان یکی از روستاهای جنوبی هانول بود؛ جایی که چند روزی بود رفتوآمد سربازها و کاروانها با مشکل روبهرو شده بود.
یونگی در تمام مسیر تقریباً ساکت بود.
وقتی به روستا رسیدند، مردم با دیدن لباسهای خاندان مین کنار کشیدند. یونگی از اسب پایین آمد و به جای اینکه مستقیم به سراغ مسئول روستا برود، چند دقیقه بین مردم قدم زد.
یکی از سربازها گفت: «ارباب، بهتره اول با بزرگ روستا صحبت کنیم.»
یونگی جواب داد: «اول میخوام خودم ببینم مشکل چیه.»
چند خانه آن اطراف آسیب دیده بود و بخشی از مسیر هم بسته شده بود.
یونگی خم شد و زمین را بررسی کرد.
«این اتفاق طبیعی نبوده.»
سرباز نزدیکتر آمد.
«منظورتون چیه؟»
یونگی چیزی نگفت. فقط به رد چرخهایی که روی گل باقی مانده بود نگاه کرد.
بعد بلند شد.
«این مسیر رو کسی عمداً بسته.»
همان موقع صدای چند نفر از پشت سرشان آمد.
یک کاروان کوچک تازه وارد روستا شده بود.
یونگی نگاه کوتاهی به آنها انداخت، اما ناگهان چشمش روی یکی از مسافرها ثابت ماند.
دختری که کنار کالسکه ایستاده بود.
یورا.
برای چند ثانیه هیچکدام حرفی نزدند.
یورا هم او را شناخت.
اما این بار خبری از بازار و شوخی و بحث نبود.
یونگی فقط با همان حالت آرام و جدی نگاهش کرد.
یکی از همراهان یورا چیزی گفت و او برگشت سمتشان.
یونگی نگاهش را از او گرفت.
«ادامه بدید.»
سربازها دوباره مشغول کار شدند.
یورا چند قدم آنطرفتر ایستاده بود و هنوز نمیفهمید چرا دیدن دوبارهی او، بعد از این همه مدت، اینقدر عجیب به نظر میرسد.
چند ساعت بعد، مشکل مسیر مشخص شد و قرار شد کاروانها تا زمان امن شدن راه، شب را در همان روستا بمانند.
سوآ که همراه یورا بود، گفت: «پس امشب همینجا میمونیم.»
یورا به ساختمانهای روستا نگاه کرد.
بعد چشمش ناخواسته به انتهای کوچه رفت؛ جایی که یونگی مشغول صحبت با سربازها بود.
این بار، برای اولین بار، یورا فهمید چیزی در او برایش تغییر کرده.
نه اینکه دوستش داشته باشد.
فقط دیگر نمیتوانست مثل روز اول، او را یک آدم مغرور و بیادب ببیند.
و شاید همین، آغاز چیزی بود که هیچکدامشان هنوز اسمش را نمیدانستند.
- ۱۱۸
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط