بابام میگفت زمان جنگ با صدام ما مجبور شدیم از خرمشهر بریم
بابام میگفت زمان جنگ با صدام ما مجبور شدیم از خرمشهر بریم خونه یکی از اقوام توی روستاهای اطراف شادگان، وقتی رسیدیم دیدیم هر 5 تا اتاقشون پره، تو هر اتاق یک خانواده از یک شهری بودن، ما مجبوریم شدیم وسط حیاط خونه چادر بزنیم، 8 ماه با 5 تا خانواده
تو یک خونه زندگی کردیم، نه کسی غر زد نه کسی به امام و نظام فحش داد، موقعه نهار و شام همه خانواده غذاشون می آوردن وسط حیاط روی یک سفره غذا می خوردیم،
میدونید چرا اون زمان مردم اینقدر صبور بودن؟ چون اینترنشنال نبود مغز مردم را بشوره
تو یک خونه زندگی کردیم، نه کسی غر زد نه کسی به امام و نظام فحش داد، موقعه نهار و شام همه خانواده غذاشون می آوردن وسط حیاط روی یک سفره غذا می خوردیم،
میدونید چرا اون زمان مردم اینقدر صبور بودن؟ چون اینترنشنال نبود مغز مردم را بشوره
- ۲.۲k
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط