{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بابام میگفت زمان جنگ با صدام ما مجبور شدیم از خرمشهر بریم

بابام میگفت زمان جنگ با صدام ما مجبور شدیم از خرمشهر بریم خونه یکی از اقوام توی روستاهای اطراف شادگان، وقتی رسیدیم دیدیم هر 5 تا اتاقشون پره، تو هر اتاق یک خانواده از یک شهری بودن، ما مجبوریم شدیم وسط حیاط خونه چادر بزنیم، 8 ماه با 5 تا خانواده

تو یک خونه زندگی کردیم، نه کسی غر زد نه کسی به امام و نظام فحش داد، موقعه نهار و شام همه خانواده غذاشون می آوردن وسط حیاط روی یک سفره غذا می خوردیم،
میدونید چرا اون زمان مردم اینقدر صبور بودن؟ چون اینترنشنال نبود مغز مردم را بشوره
دیدگاه ها (۱)

حذف کنید لطفابرای امنیت خودتون و بقیه

ای بابا از همین می ترسیدمکلاس های رقص بخاطر شرایط جنگی تعطیل...

ببخشید من پستای این داستانو به دلایل اشتباه توی داستانام پاک...

𝙋 :: 10ویو ا/ت ::وارد اتاقم شدم+ وای خدا این چرا هی بحث مافی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط