به تمرین کرد ولی زیر چشمی حواسش به ات بود و وقتی ات بهش ن
به تمرین کرد ولی زیر چشمی حواسش به ات بود و وقتی ات بهش نگاه کرد هردو خجالت زده روشون رو برگردوندن بعد از ساعت ها تمرین ثبت اطلاعات پاچیرا که داشت با همه حرف میزد یک دفعه گفت: بیاین حقیقت بازی کنیم بچه ها
همه قبول کردن بجز ات پاچیرا با شیطنت گفت:نترس بابا بیا تو تنها بانو این جمع نیستی چیگیریم کنارت
همه زدن زیر خنده ولی یک بطری اب صاف رفت تو صورت پاچیرا
چیگیری:ساکت شو پاچیرا
ات رو با هزار درد سر اوردن اولین باری که بطری رو چرخوندن روی چیگیری افتاد پاچیرا پرسید:چرا از اول سرعتت رو به ما نشون ندادی
چیگیری:چون قبلا بخاطرش اسیب دیده بودم و نمیخواستم بیشتر اسیب ببینم استفاده نکردم
دوباره بطری رو چرخوندن روی پاچیرا افتاد چیگیری پرسید:حالا تو بگو اون هیولا کیه که همش راجبش حرف میزنی
پاچیرا:اون دوستم کسی که موقعیت های خوب گل زنی رو نشون میده و من قرار خودم هیولا بشم
دوباره بطری چرخید و این دفعه رو ات افتاد پاچیرا پرسید:از کدوم پسر داخل این جمع خوشت میاد
جمعیت ساکت میشه ولی برای ات از هر فریادی بلندتر بود ضربان قلب ایساگی ات رفت بالا همه ساکت کنجکاو بودن
ات با خجالت به ایساگی اشاره کرد و دوید سمت رختکن همه رو به ایساگی کردن پاچیرا:بلند شو شانس در خونتو زده
چیگیری:حق با اون زود باش برو سراغش
هردو با کمک ناگی اون رو به رختکن هل میدن ایساگی وارد رختکن میشه و روبه ات میکنه سرخ شده میگه میگه:خوب میدونی راستش منم از تو خوشم میاد
ات لحظه گیج میشه
☆:از همون اول که دیدمت بهت علاقه مند شدم و بیشتر از اون موهای لیمویت که با کلمات توصیف نمیشه
♡:پس چرا زودتر نگفتی
☆:چون فکر میکردم تو از من ممکن خوشت نیاد
ات قرمز شد و در خجالت فرو رفت بی صدا به ایساگی نزدیک شد با دست هاش دو طرف صورت ایساگی گرفت و بوسه بر او زد بقیه که از لای در نگاه میکردن با دهان باز هنگ به اون دو نفر نگاه میکردن
پایان
همه قبول کردن بجز ات پاچیرا با شیطنت گفت:نترس بابا بیا تو تنها بانو این جمع نیستی چیگیریم کنارت
همه زدن زیر خنده ولی یک بطری اب صاف رفت تو صورت پاچیرا
چیگیری:ساکت شو پاچیرا
ات رو با هزار درد سر اوردن اولین باری که بطری رو چرخوندن روی چیگیری افتاد پاچیرا پرسید:چرا از اول سرعتت رو به ما نشون ندادی
چیگیری:چون قبلا بخاطرش اسیب دیده بودم و نمیخواستم بیشتر اسیب ببینم استفاده نکردم
دوباره بطری رو چرخوندن روی پاچیرا افتاد چیگیری پرسید:حالا تو بگو اون هیولا کیه که همش راجبش حرف میزنی
پاچیرا:اون دوستم کسی که موقعیت های خوب گل زنی رو نشون میده و من قرار خودم هیولا بشم
دوباره بطری چرخید و این دفعه رو ات افتاد پاچیرا پرسید:از کدوم پسر داخل این جمع خوشت میاد
جمعیت ساکت میشه ولی برای ات از هر فریادی بلندتر بود ضربان قلب ایساگی ات رفت بالا همه ساکت کنجکاو بودن
ات با خجالت به ایساگی اشاره کرد و دوید سمت رختکن همه رو به ایساگی کردن پاچیرا:بلند شو شانس در خونتو زده
چیگیری:حق با اون زود باش برو سراغش
هردو با کمک ناگی اون رو به رختکن هل میدن ایساگی وارد رختکن میشه و روبه ات میکنه سرخ شده میگه میگه:خوب میدونی راستش منم از تو خوشم میاد
ات لحظه گیج میشه
☆:از همون اول که دیدمت بهت علاقه مند شدم و بیشتر از اون موهای لیمویت که با کلمات توصیف نمیشه
♡:پس چرا زودتر نگفتی
☆:چون فکر میکردم تو از من ممکن خوشت نیاد
ات قرمز شد و در خجالت فرو رفت بی صدا به ایساگی نزدیک شد با دست هاش دو طرف صورت ایساگی گرفت و بوسه بر او زد بقیه که از لای در نگاه میکردن با دهان باز هنگ به اون دو نفر نگاه میکردن
پایان
- ۶۵۸
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط