یک روز که پیغمبر، در گرمی تابستان
یک روز که پیغمبر، در گرمی تابستان
همراه علی میرفت، در سایه نخلستان
دیدند که زنبوری، از لانه خود پرزد
آهسته فرود آمد، برشانه پیغمبر
بوسید عبایش را، دور قدمش پر زد
بر خاک کف پایش، صد بوسه دیگر زد
پیغمبر از او پرسید، آهسته بگو جانم
طعم عسلت از چیست؟ هرچند که میدانم
زنبور جوابش داد، چون نام تو میگویم
پر میشود از نامت، صد غنچه به کندویم
از قندو شکر بهتر، خوشتر ز نبات هستی
طعم عسلم از توست، طعم صلوات هستی...
عید مبعث حضرت رسول مبارک
همراه علی میرفت، در سایه نخلستان
دیدند که زنبوری، از لانه خود پرزد
آهسته فرود آمد، برشانه پیغمبر
بوسید عبایش را، دور قدمش پر زد
بر خاک کف پایش، صد بوسه دیگر زد
پیغمبر از او پرسید، آهسته بگو جانم
طعم عسلت از چیست؟ هرچند که میدانم
زنبور جوابش داد، چون نام تو میگویم
پر میشود از نامت، صد غنچه به کندویم
از قندو شکر بهتر، خوشتر ز نبات هستی
طعم عسلم از توست، طعم صلوات هستی...
عید مبعث حضرت رسول مبارک
- ۷۶۹
- ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط