عضو هشتم BTS
p¹¹
ا/ت سریع یه دونه زد توی گوش الکسو یوری. بعدش رفت توی اشپز خونه
یوری : دستت هنوز سنگینه
الکس : هنوز ۱۸ سالش نشده اینه بشه چی میشه ؟
یوری : ۵ روزدیگه تولدشه نه ؟
الکس : براش جشن بگیریم ؟
یوری : میدونی که. اصلا قبول نمیکنه
ته: ۵ روز دیگه تولد ا/ته ؟
الکس : حدس میزدم. اره. تولدشه
یوری : شما چیا. دربارش. میدونید
جیمین : میدونیم که یه ساله اومده کره ۱۷ سالشه و ... دیگه یادم نمیاد ولی ما از ا/ت هیچی نمیدونیم
ته: خوب میشه شما. یه چیزایی درباره ی. ا/ت به ما بگید ؟
الکس : اون هیچ وقت معذرت خواهی نمیکنه حتی اگه پای جونش در میون باشه
یوری : عاشق رنگ مشکیه و سفید. براشون. میمیره
الکس : درباره ی. حیون رتبه اول نداره همه رو دوست داره با. اعلاقه های اون میشه میلیاردر شد
یوری : دنس و آهنگو دوس داره
الکس : ولی هیچ ایدلی نداره
یوری : عاشق فیلم ترسناک و جنایی هست
الکس : بازی رو به کتاب. ترجیح میده
یوری. : گیم از خودش مهم تره حتی اگه ۱۲ روز هیچی نخورده باشه ولی. باید بازی کنه
الکس : صداش عالیه و گیتار پیانو رو دوست داره
یوری : بداخلاق باشه دهن همه رو سرویس بهداشتی میکنه اگه اخلاقش سر جاش باشه به همه روی خوش میده
[ خودتون بگید. دیگه ]
جیمین : واییییی فهمیدن این دختر چقدر سخته
الکس. : لطفاً نگید که ما گفتیم باش ؟
کوک : چرا ؟
الکس : اول. پیدامون میکنه بعد پارمون میکنه. جرمون میده مارو میکشه و دفن میکنه بازم از طابوب در میاره. و بازم میکوشه و بعد ولمکن میکنه به حال خودمون حتی دفنمونم نمیکنه
جین خندید. : اون فقط یه دختر. ۱۷ ساله هستا
[اون. دوتا. سکوت کردن ]
دیگه ساعت. ۱ شب بود و. ا/ت اومد داخل (بدون اجازه. انگار اتاقه خودشه )
ا/ت: الکس
الکس : هوم
ا/ت : سوجو ها کجاست مشتری ها میخوان پیدا نکردم
الکس : داخل یخچال. مشکیه
ا/ت:مگه یخچال مشکی هست ؟ [ با تعجب ]
الکس : انگاری برای تو. سفارشش دادان مشکلی. سفیدم داره
ا/ت : عهههههه پشمالمم من رفتم. ببینم بای بای [بعد مثل جت رفت که بیینتش که الکس گفت]
الکس : نگفتیم ؟
ویو ا/ت
[دیگه کارا تموم شد و. همه ی مشتریان رفته بودن و فقط تو بودیو یوری الکس و اعضا رفتی. سوجو. و یکم خوراکی برداشتی و رفتی داخل. اتاق که شودی همه سرا تا گردن چپونده. داخل. گوشیشون
با اومدن من. سرا اومدن بالا ته اومد کمکم کنه و. سوجو هارو گرفت و گذاشت روی میز]
ا/ت: بفرمایید دیگه گوشیتونو بزارین توی. جیبتون دیگه
همه شروع به خوردن کردن که گوشی ی یوری زنگ خورد
یوری و الکس. رفتن بیرون کار داشتن. و گفتن قبل از رفتن بره و. کلیدو بده دستت نگهبانی. و منم قبولکردم
(بعد از. ۳ ساعت )
ورژن ا/ت
من داشتم شیر موز میخوردمو بازی میکردم و اعضا مشروب و آبجو ویسگی میخوردن داشتن دیونه میشدن خیلی مست بودن وقتی میومدن سمتم بوی بد سوجو ویسگی میدادن
خسته شدم. رفتم که آب بخورم اصلا حواسم نبود کوک اومده بود دنبالم
وقتی برگشتم مثل جن جلوم وایساده بود منم. ترسیدم آبی که دستم بود. ریختم روش لباسش خیس شد و. تمام. بدنش دیده میشد منم خجالت کشیدم دستشو گرفتم بردم پیش بقیه اعضا [ بقیه اعضا خیلی. مست بودن و چون کوک ظرفیتش از بقیه بیشتر بود. یه جورایی هنوز خودش بود و میدونست که داره چیکار میکنه و همه چیزم یادش میومد ولی من نمیدونستم ] بهزور انداخمش روی صندلی یه پتو دادم بهش خودم رفتم به بازی کنم سرم داخل. گوشی بود که ته با کمک دیوار اومد گفت
ته: باز بیار
ا/ت: بسه. دیگه الانم نمیتونید راه برید. سه ساعته دارید میخورید
ته داد زد : گفتم بیار
ا/ت با داد: بسه دیگه برو. سرجات بشین
ته. قانع شد و رفت. سر جاش خوابید
دیگه ساعت 7 صبح. بود و منم خسته بودم.
اعضا هر کدومشون یه جایی پرت شده بودم و گرفتن بودن خوابیده بودن اعضا رو بیدار کردم ولی. بیدار نشدن منم مجبور شدم کشون کشون همه رو کول کنم ببرم داخل ماشین در رو قفل کردم و رفتم داخل ماشین [من گواهینامه نداشتم ولی بلد بودم تازه موتور سواریم هم بلدم ]
زبون نویسنده
ا/ت ماشین رو. روندو. اعضا رو برد خونه ی هشت نفره و جلوی در ولشون کرد خودشم داشت از خسته گی بی هوش میشد وقتی اعضا رو. جلوی در ول کرد خودش اومد. بالا تر خوابید
[روی زمین ولو. بودن ]
بعد از. ۵ ساعت
ساعت. ۱۱ بود و همه بیدار شده بودن. بجز ا/ت کوک وقتی بیدار شده بود و دید ا/ت روی زمین سرده و خودشو مچاله کرده ا/تو برد داخل اتاق خودش و روی تخت خوابوند و پتو رو کشید روش
دیگه ساعت. ۳ شده بود و همه ی اعضا یکی یکی میو میون و ا/تو بیدار میکردن ولی بیار نمیشد.
آخرین نفر که. کوک اومد بیدارش کنه ل....
همینجا بمونید. فک کنید چی شده 😈😈😈😈👻😈👻😈👻😈👻😈👻😈👻😈👻😈👻😈👻😈👻😈👻😈👻😈👻😈👻😈👻😈👻😈👻😈👻😈👻😈👻😈👻😈👻😈👻😈👻😈👻😈👻
ا/ت سریع یه دونه زد توی گوش الکسو یوری. بعدش رفت توی اشپز خونه
یوری : دستت هنوز سنگینه
الکس : هنوز ۱۸ سالش نشده اینه بشه چی میشه ؟
یوری : ۵ روزدیگه تولدشه نه ؟
الکس : براش جشن بگیریم ؟
یوری : میدونی که. اصلا قبول نمیکنه
ته: ۵ روز دیگه تولد ا/ته ؟
الکس : حدس میزدم. اره. تولدشه
یوری : شما چیا. دربارش. میدونید
جیمین : میدونیم که یه ساله اومده کره ۱۷ سالشه و ... دیگه یادم نمیاد ولی ما از ا/ت هیچی نمیدونیم
ته: خوب میشه شما. یه چیزایی درباره ی. ا/ت به ما بگید ؟
الکس : اون هیچ وقت معذرت خواهی نمیکنه حتی اگه پای جونش در میون باشه
یوری : عاشق رنگ مشکیه و سفید. براشون. میمیره
الکس : درباره ی. حیون رتبه اول نداره همه رو دوست داره با. اعلاقه های اون میشه میلیاردر شد
یوری : دنس و آهنگو دوس داره
الکس : ولی هیچ ایدلی نداره
یوری : عاشق فیلم ترسناک و جنایی هست
الکس : بازی رو به کتاب. ترجیح میده
یوری. : گیم از خودش مهم تره حتی اگه ۱۲ روز هیچی نخورده باشه ولی. باید بازی کنه
الکس : صداش عالیه و گیتار پیانو رو دوست داره
یوری : بداخلاق باشه دهن همه رو سرویس بهداشتی میکنه اگه اخلاقش سر جاش باشه به همه روی خوش میده
[ خودتون بگید. دیگه ]
جیمین : واییییی فهمیدن این دختر چقدر سخته
الکس. : لطفاً نگید که ما گفتیم باش ؟
کوک : چرا ؟
الکس : اول. پیدامون میکنه بعد پارمون میکنه. جرمون میده مارو میکشه و دفن میکنه بازم از طابوب در میاره. و بازم میکوشه و بعد ولمکن میکنه به حال خودمون حتی دفنمونم نمیکنه
جین خندید. : اون فقط یه دختر. ۱۷ ساله هستا
[اون. دوتا. سکوت کردن ]
دیگه ساعت. ۱ شب بود و. ا/ت اومد داخل (بدون اجازه. انگار اتاقه خودشه )
ا/ت: الکس
الکس : هوم
ا/ت : سوجو ها کجاست مشتری ها میخوان پیدا نکردم
الکس : داخل یخچال. مشکیه
ا/ت:مگه یخچال مشکی هست ؟ [ با تعجب ]
الکس : انگاری برای تو. سفارشش دادان مشکلی. سفیدم داره
ا/ت : عهههههه پشمالمم من رفتم. ببینم بای بای [بعد مثل جت رفت که بیینتش که الکس گفت]
الکس : نگفتیم ؟
ویو ا/ت
[دیگه کارا تموم شد و. همه ی مشتریان رفته بودن و فقط تو بودیو یوری الکس و اعضا رفتی. سوجو. و یکم خوراکی برداشتی و رفتی داخل. اتاق که شودی همه سرا تا گردن چپونده. داخل. گوشیشون
با اومدن من. سرا اومدن بالا ته اومد کمکم کنه و. سوجو هارو گرفت و گذاشت روی میز]
ا/ت: بفرمایید دیگه گوشیتونو بزارین توی. جیبتون دیگه
همه شروع به خوردن کردن که گوشی ی یوری زنگ خورد
یوری و الکس. رفتن بیرون کار داشتن. و گفتن قبل از رفتن بره و. کلیدو بده دستت نگهبانی. و منم قبولکردم
(بعد از. ۳ ساعت )
ورژن ا/ت
من داشتم شیر موز میخوردمو بازی میکردم و اعضا مشروب و آبجو ویسگی میخوردن داشتن دیونه میشدن خیلی مست بودن وقتی میومدن سمتم بوی بد سوجو ویسگی میدادن
خسته شدم. رفتم که آب بخورم اصلا حواسم نبود کوک اومده بود دنبالم
وقتی برگشتم مثل جن جلوم وایساده بود منم. ترسیدم آبی که دستم بود. ریختم روش لباسش خیس شد و. تمام. بدنش دیده میشد منم خجالت کشیدم دستشو گرفتم بردم پیش بقیه اعضا [ بقیه اعضا خیلی. مست بودن و چون کوک ظرفیتش از بقیه بیشتر بود. یه جورایی هنوز خودش بود و میدونست که داره چیکار میکنه و همه چیزم یادش میومد ولی من نمیدونستم ] بهزور انداخمش روی صندلی یه پتو دادم بهش خودم رفتم به بازی کنم سرم داخل. گوشی بود که ته با کمک دیوار اومد گفت
ته: باز بیار
ا/ت: بسه. دیگه الانم نمیتونید راه برید. سه ساعته دارید میخورید
ته داد زد : گفتم بیار
ا/ت با داد: بسه دیگه برو. سرجات بشین
ته. قانع شد و رفت. سر جاش خوابید
دیگه ساعت 7 صبح. بود و منم خسته بودم.
اعضا هر کدومشون یه جایی پرت شده بودم و گرفتن بودن خوابیده بودن اعضا رو بیدار کردم ولی. بیدار نشدن منم مجبور شدم کشون کشون همه رو کول کنم ببرم داخل ماشین در رو قفل کردم و رفتم داخل ماشین [من گواهینامه نداشتم ولی بلد بودم تازه موتور سواریم هم بلدم ]
زبون نویسنده
ا/ت ماشین رو. روندو. اعضا رو برد خونه ی هشت نفره و جلوی در ولشون کرد خودشم داشت از خسته گی بی هوش میشد وقتی اعضا رو. جلوی در ول کرد خودش اومد. بالا تر خوابید
[روی زمین ولو. بودن ]
بعد از. ۵ ساعت
ساعت. ۱۱ بود و همه بیدار شده بودن. بجز ا/ت کوک وقتی بیدار شده بود و دید ا/ت روی زمین سرده و خودشو مچاله کرده ا/تو برد داخل اتاق خودش و روی تخت خوابوند و پتو رو کشید روش
دیگه ساعت. ۳ شده بود و همه ی اعضا یکی یکی میو میون و ا/تو بیدار میکردن ولی بیار نمیشد.
آخرین نفر که. کوک اومد بیدارش کنه ل....
همینجا بمونید. فک کنید چی شده 😈😈😈😈👻😈👻😈👻😈👻😈👻😈👻😈👻😈👻😈👻😈👻😈👻😈👻😈👻😈👻😈👻😈👻😈👻😈👻😈👻😈👻😈👻😈👻😈👻😈👻😈👻😈👻
- ۴۶.۱k
- ۰۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط