متیو و روفوس دو پسرند که تو آخرین روز زندگی شون با هم آش
متیو و روفوس، دو پسرند که تو آخرین روز زندگی شون با هم آشنا میشن، این کتاب روایتی فراموش نشدنی از عمق دوستی اونا و از دست دادنه.
رمان They Both Die at the End نوشته شده توسط Adam Silvera در سال 2017
بخشی از متن کتاب:
پشتمان خیس شده بود و موقع بلند شدن، لیز میخوردیم. درست مثل احمق ها شده بودیم. متیو خودش را زودتر جمع کرد و بهم کمک کرد تا بلند شوم.
گفتم: «من بُردم دیگه، نه؟»
گفت: «بنظرم، بیشتر مساوی شدیم.»
«دوباره، بازی کنیم؟»
«نه توروخدا، مطمئنم اون لحظه قبل از مرگ رو که میگن زندگیت از جلوی روت رد میشه، وقتی داشتیم می افتادیم، دیدم.»
خندیدم. «بزار یه کم جدی صحبت کنم، متیو.» با خودم فکر کردم که اسمش را زیادی به زبان می اوردم، حتی وقتی خطابم کسی جز او نیست.
گفتم:«چند ماه گذشته، خیلی بهم سخت گذشت. زندگی برام تموم شده بود. روز هایی بود که مطمئن بودم میتونم با دوچرخه، خودم رو بندازم توی رودخونه. اما حالا، نه تنها میترسم، بلکه عصبانی هم هستم که خیلی چیز هارو دیگه نمیتونم داشته باشم. چیز هایی مثل زمان و... باقی چیزها.»
متیو پرسید:«امروز که نمیخوای خودت رو بندازی، نه؟»
«خودم، خودم رو نمیکشم، قول میدم. نمیخوام همه چی تموم بشه. فقط خواهش میکنم بهم قول بده که تو زودتر از من نَمیری. اصلاً نمیتونم این اتفاق رو ببینم.»
گفت:«به شرطی که تو هم قول بدی همین کارو بکنی.»
«نمیتونیم هر دومون این قول رو بهم بدیم.»
متیو گفت:«پس، منم نمیتونم قول بدم. نمیخوام مردن من رو ببینی، اما نمیتونم مردن تو رو هم ببینم. اینکه خودم رو مجبور کنم مرگ تورو ببینم چیزی نیست که بخوام قول بدم. تو آخرین دوست منی و دیدن این اتفاق من رو نابود میکنه.»
گفتم:«تو مستحق مردن نیستی، متیو.»
رمان They Both Die at the End نوشته شده توسط Adam Silvera در سال 2017
بخشی از متن کتاب:
پشتمان خیس شده بود و موقع بلند شدن، لیز میخوردیم. درست مثل احمق ها شده بودیم. متیو خودش را زودتر جمع کرد و بهم کمک کرد تا بلند شوم.
گفتم: «من بُردم دیگه، نه؟»
گفت: «بنظرم، بیشتر مساوی شدیم.»
«دوباره، بازی کنیم؟»
«نه توروخدا، مطمئنم اون لحظه قبل از مرگ رو که میگن زندگیت از جلوی روت رد میشه، وقتی داشتیم می افتادیم، دیدم.»
خندیدم. «بزار یه کم جدی صحبت کنم، متیو.» با خودم فکر کردم که اسمش را زیادی به زبان می اوردم، حتی وقتی خطابم کسی جز او نیست.
گفتم:«چند ماه گذشته، خیلی بهم سخت گذشت. زندگی برام تموم شده بود. روز هایی بود که مطمئن بودم میتونم با دوچرخه، خودم رو بندازم توی رودخونه. اما حالا، نه تنها میترسم، بلکه عصبانی هم هستم که خیلی چیز هارو دیگه نمیتونم داشته باشم. چیز هایی مثل زمان و... باقی چیزها.»
متیو پرسید:«امروز که نمیخوای خودت رو بندازی، نه؟»
«خودم، خودم رو نمیکشم، قول میدم. نمیخوام همه چی تموم بشه. فقط خواهش میکنم بهم قول بده که تو زودتر از من نَمیری. اصلاً نمیتونم این اتفاق رو ببینم.»
گفت:«به شرطی که تو هم قول بدی همین کارو بکنی.»
«نمیتونیم هر دومون این قول رو بهم بدیم.»
متیو گفت:«پس، منم نمیتونم قول بدم. نمیخوام مردن من رو ببینی، اما نمیتونم مردن تو رو هم ببینم. اینکه خودم رو مجبور کنم مرگ تورو ببینم چیزی نیست که بخوام قول بدم. تو آخرین دوست منی و دیدن این اتفاق من رو نابود میکنه.»
گفتم:«تو مستحق مردن نیستی، متیو.»
- ۵.۶k
- ۱۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط