قاتلمن
#قاتل_من
پارت ۸
لیوای با گریه:"اوممم...اممم"دهنش بسته بود
اروین:"من یه بلایی سر تو بیارم اقای لیوای!!"
.
.
.
*رسیدند
اروین دهن لیوای رو باز کرد و هولش داد تا راه بره
اروین:"گشموو!"
لیوای با گریع چرخید و گفت:"ههق...اروین چیکار میکنی؟؟"
اروین از دست او محکم گرفت و...
*اتاق
لیوای:"...واو...چه ... خونه ای...
اروین:"...برای دیدن خونه نیاوردمت ، اقای لیوای!"
لیوای با لبخند:"پس برا چی اومدیم اینجا اقای اروین"
این لبخند لیوای ، واسه اروین خیلی ارامش بخشه ولی اروین از این احساس ارامش متنفره
یهو اروین کوبید تو دهن لیوای
لیوای افتاد زمین
لیوای:"چ..چیکار میکنی...اروین! آروم باش! ...کاره اشتباهی کردم؟"
اروین با نیشخند موهای لیوای رو ناز کرد:"اشتباهی کردی؟ نبابااا"
لیوای کمی مکث کرد و سپس لبخند زد
یهو چهره اروین تغیر کرد:"تو به دنیا اومدنت سرتاپا اشتباه بود میفهمی؟؟؟"
لیوای:"اما....اما..."
یهو اروین بلندش کرد و...
*اتاق شکنجه
لیوای:"اااااا"
اروین با کمربند محکم داشت لیوای رو میزد
لیوای با داد و گریه:"نههه ارویننن...ههقق... نزنن......"
اروین همچنان میزد**
لیوای:"داداشییی..."
یهو اروین مکث کرد
چشمای اروین از تعجب یهو گرد شد و ...
پایان
ادامه دارد
پارت ۸
لیوای با گریه:"اوممم...اممم"دهنش بسته بود
اروین:"من یه بلایی سر تو بیارم اقای لیوای!!"
.
.
.
*رسیدند
اروین دهن لیوای رو باز کرد و هولش داد تا راه بره
اروین:"گشموو!"
لیوای با گریع چرخید و گفت:"ههق...اروین چیکار میکنی؟؟"
اروین از دست او محکم گرفت و...
*اتاق
لیوای:"...واو...چه ... خونه ای...
اروین:"...برای دیدن خونه نیاوردمت ، اقای لیوای!"
لیوای با لبخند:"پس برا چی اومدیم اینجا اقای اروین"
این لبخند لیوای ، واسه اروین خیلی ارامش بخشه ولی اروین از این احساس ارامش متنفره
یهو اروین کوبید تو دهن لیوای
لیوای افتاد زمین
لیوای:"چ..چیکار میکنی...اروین! آروم باش! ...کاره اشتباهی کردم؟"
اروین با نیشخند موهای لیوای رو ناز کرد:"اشتباهی کردی؟ نبابااا"
لیوای کمی مکث کرد و سپس لبخند زد
یهو چهره اروین تغیر کرد:"تو به دنیا اومدنت سرتاپا اشتباه بود میفهمی؟؟؟"
لیوای:"اما....اما..."
یهو اروین بلندش کرد و...
*اتاق شکنجه
لیوای:"اااااا"
اروین با کمربند محکم داشت لیوای رو میزد
لیوای با داد و گریه:"نههه ارویننن...ههقق... نزنن......"
اروین همچنان میزد**
لیوای:"داداشییی..."
یهو اروین مکث کرد
چشمای اروین از تعجب یهو گرد شد و ...
پایان
ادامه دارد
- ۱.۱k
- ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط