پارت دوم از سناریو دارای و چویا ۱۵ ساله:
پارت دوم از سناریو دارای و چویا ۱۵ ساله:
در اتاق باز شد و دوتا مأمور ، همراه با خواهر کوچیکترت وارد اتاق شدند ، اون فقط ۱۰ سالش بود و داشت گریه میکرد... و اسلحه روی سرش بود
چشمات گشاد شد ، خشکت زد... سعی کردی به سمت اون قدم برداری ولی چویا مانعت شد : «به نفع هیچ کدومتون نیست حرف رییس رو رد کنی... یکم بیشتر فکر کن»
موری دوباره گفت : «حالا چی میگی؟ تو همراهی این مأموریت رو بکن... و عضو مافیای بندر شو... منم ، امکاناتی در اختیارتون میذارم که تو خواب هم نمیتونستی ببینی..»
زیر لب فحشی دادی و گفتی : «خیله خب! باشه!»
موری گفت : «این شد یه معامله دو سر سود»
دازای گفت : «ماموریت ما درباره.....»
تو و دازای و چویا از اتاق موری سان خارج شدید..
خواهرت به عنوان یه عامل فشار برای تو مونده بود پیش موری سان ، ولی همچین هم بد نمیگذشت بهش چون داشت با الیس چان بازی میکرد
هنوزم دلت نمیخواست با دازای و چویا حرف بزنی ولی خب بعد از این مأموریت ، تو رسما عضو مافیای بندر میشدی..
«خب! باید اعتراف کنم واقعا خوشگلی»
دازای اینو گفت در حالی که دستاش رو پشت سرش گذاشته بود و کاملا بی خیال داشت راه میرفت
«چاپلوسی رو تمومش کن بانداژ حروم کن عوضی»
چویا درحالی که تچی زیر لب گفت اینو گفت
چشم غره رفتی و گفتی : «علاقه ای به شرکت توی بحث های مسخره شما دوتا ندارم»
دازای پر انرژی گفت : «ولی من عاشق هم صحبتی با توام!»
اهمیتی ندادی و گفتی : «حالا ، این نقشه مأموریت چیه؟»
چویا جواب داد : «باید سازمان دشمن رو از بین ببریم ... حتی نباید به نفر هم زنده بمونه ...»
بی توجه گفتی : «کدوم سازمان؟»
دازای جدی گفت: «سازمان SMP»
یه لحظه ایستادی... تو اونا رو میشناختی.. به عنوان دشمن ، حتی از مافیای بندر هم چندش تر کار میکردن
دازای ادامه داد : «به عنوان رییس یه سازمان ، میدونم اطلاع داری که اونا روند کارشون فقط با یه چیزیه ... شکنجه و بعدش قتل»
چویا ادامه داد : «و به همین دلیل تورو برای این مأموریت احتیاج داریم ، اونا ما رو میشناسن... همین طور تورو»
نمیخواستی ادامه حرفشونو تحمل کنی به همین خاطر از موهبتت استفاده کردی ...
موهبتت ، احظار یه شمشیر بود.. که حتی اگه نوکش به کسی میخورد ، ذرات بدن اون فرد در ثانیه نابود میشد..
نوک شمشیرت رو به سمت گلوی دازای گرفتی .. عصبانی بودی
چویا هم هاله جاذبه اش رو فعال کرده بود ... محض احتیاط بود ولی مشخص بود نمیخواست بهت آسیب بزنه ولی دازای بدون اینکه حتی واکنشی بهت نشون بده ایستاده بود
عصبانی گفتی : «و تو از من میخوای برای این نقشه مسخره طعمه بشم و برم پیش اون مرد روانی ؟!»
دازای سرد جواب داد : «دقیقا همینو ازت میخوام»
با عصبانیت ادامه دادی : «تو اصلا روحت هم خبر داره اون عوضی با زنا چیکار میکنه؟! اونم با من؟! که نصف سازمانش رو چند سال پیش نابود کردم!»
دازای ادامه داد :«نقشه این طوریه ، من و چویا از طرف مافیای بندر تورو به اون سازمان تحویل میدیم تا در ظاهر به توافق باهاشون داشته باشیم و اون مرد که سال هاست چشمش روی توئه کاملا موافقت میکنه ... وقتی من و چویا اونجا رو ترک کردیم ، دو ساعت به اون مرد زمان میدی و بعدش در شروع ساعت ۹ شب ، حمله ات رو شروع میکنی و من و چویا هم ساپورتت میکنیم و همراه با تو میجنگیم»
دستت داشت می لرزید:«اگه توی اون دو ساعت یه بلایی سرم آورد چی!»
دازای خونسرد گفت :«نمیکنه ، اون دوست داره مثل گربه با طعمه اش بازی کنه ، تورو نمیکشه»
چویا سعی کرد جو رو آرومتر کنه : «ا/ت گوش کن... من بهت قول میدم اتفاقی نمیوفته... ما قراره حواسمون بهت باشه!»
شمشیر داخل دستت داشت میلرزید..
گفتی : «از کجا بدونم زیر حرفی که میگین نمیزنین!؟»
چویا جلو اومد : «من بهت قول میدم ... من هیچ وقت کسیو فریب نمیدم... مثل این دازایِ آشغال نیستم»
دازای : «هی! دردم اومد!!»
دازای جلو اومد و دستت رو لمس کرد و شمشیرت ناپدید شد..
دازای : «بهم اعتماد کن...چیزیت نمیشه»
چند ثانیه سکوت کردی...ولی بعدش سرت رو تکون دادی..
دازای دوباره گفت : «نقشه از این قراره.. من و چویا قراره تورو تحویل رییس اونا بدیم.. و اونا قبول میکنن. متوجه شدی؟ دو ساعت بعد سر ساعت ۹ شروع میکنی به حمله و ماهم وارد میشیم» ....
حتما ادامه رو براتون میزارم یکم وقت بدین بنویسمش🤍
در اتاق باز شد و دوتا مأمور ، همراه با خواهر کوچیکترت وارد اتاق شدند ، اون فقط ۱۰ سالش بود و داشت گریه میکرد... و اسلحه روی سرش بود
چشمات گشاد شد ، خشکت زد... سعی کردی به سمت اون قدم برداری ولی چویا مانعت شد : «به نفع هیچ کدومتون نیست حرف رییس رو رد کنی... یکم بیشتر فکر کن»
موری دوباره گفت : «حالا چی میگی؟ تو همراهی این مأموریت رو بکن... و عضو مافیای بندر شو... منم ، امکاناتی در اختیارتون میذارم که تو خواب هم نمیتونستی ببینی..»
زیر لب فحشی دادی و گفتی : «خیله خب! باشه!»
موری گفت : «این شد یه معامله دو سر سود»
دازای گفت : «ماموریت ما درباره.....»
تو و دازای و چویا از اتاق موری سان خارج شدید..
خواهرت به عنوان یه عامل فشار برای تو مونده بود پیش موری سان ، ولی همچین هم بد نمیگذشت بهش چون داشت با الیس چان بازی میکرد
هنوزم دلت نمیخواست با دازای و چویا حرف بزنی ولی خب بعد از این مأموریت ، تو رسما عضو مافیای بندر میشدی..
«خب! باید اعتراف کنم واقعا خوشگلی»
دازای اینو گفت در حالی که دستاش رو پشت سرش گذاشته بود و کاملا بی خیال داشت راه میرفت
«چاپلوسی رو تمومش کن بانداژ حروم کن عوضی»
چویا درحالی که تچی زیر لب گفت اینو گفت
چشم غره رفتی و گفتی : «علاقه ای به شرکت توی بحث های مسخره شما دوتا ندارم»
دازای پر انرژی گفت : «ولی من عاشق هم صحبتی با توام!»
اهمیتی ندادی و گفتی : «حالا ، این نقشه مأموریت چیه؟»
چویا جواب داد : «باید سازمان دشمن رو از بین ببریم ... حتی نباید به نفر هم زنده بمونه ...»
بی توجه گفتی : «کدوم سازمان؟»
دازای جدی گفت: «سازمان SMP»
یه لحظه ایستادی... تو اونا رو میشناختی.. به عنوان دشمن ، حتی از مافیای بندر هم چندش تر کار میکردن
دازای ادامه داد : «به عنوان رییس یه سازمان ، میدونم اطلاع داری که اونا روند کارشون فقط با یه چیزیه ... شکنجه و بعدش قتل»
چویا ادامه داد : «و به همین دلیل تورو برای این مأموریت احتیاج داریم ، اونا ما رو میشناسن... همین طور تورو»
نمیخواستی ادامه حرفشونو تحمل کنی به همین خاطر از موهبتت استفاده کردی ...
موهبتت ، احظار یه شمشیر بود.. که حتی اگه نوکش به کسی میخورد ، ذرات بدن اون فرد در ثانیه نابود میشد..
نوک شمشیرت رو به سمت گلوی دازای گرفتی .. عصبانی بودی
چویا هم هاله جاذبه اش رو فعال کرده بود ... محض احتیاط بود ولی مشخص بود نمیخواست بهت آسیب بزنه ولی دازای بدون اینکه حتی واکنشی بهت نشون بده ایستاده بود
عصبانی گفتی : «و تو از من میخوای برای این نقشه مسخره طعمه بشم و برم پیش اون مرد روانی ؟!»
دازای سرد جواب داد : «دقیقا همینو ازت میخوام»
با عصبانیت ادامه دادی : «تو اصلا روحت هم خبر داره اون عوضی با زنا چیکار میکنه؟! اونم با من؟! که نصف سازمانش رو چند سال پیش نابود کردم!»
دازای ادامه داد :«نقشه این طوریه ، من و چویا از طرف مافیای بندر تورو به اون سازمان تحویل میدیم تا در ظاهر به توافق باهاشون داشته باشیم و اون مرد که سال هاست چشمش روی توئه کاملا موافقت میکنه ... وقتی من و چویا اونجا رو ترک کردیم ، دو ساعت به اون مرد زمان میدی و بعدش در شروع ساعت ۹ شب ، حمله ات رو شروع میکنی و من و چویا هم ساپورتت میکنیم و همراه با تو میجنگیم»
دستت داشت می لرزید:«اگه توی اون دو ساعت یه بلایی سرم آورد چی!»
دازای خونسرد گفت :«نمیکنه ، اون دوست داره مثل گربه با طعمه اش بازی کنه ، تورو نمیکشه»
چویا سعی کرد جو رو آرومتر کنه : «ا/ت گوش کن... من بهت قول میدم اتفاقی نمیوفته... ما قراره حواسمون بهت باشه!»
شمشیر داخل دستت داشت میلرزید..
گفتی : «از کجا بدونم زیر حرفی که میگین نمیزنین!؟»
چویا جلو اومد : «من بهت قول میدم ... من هیچ وقت کسیو فریب نمیدم... مثل این دازایِ آشغال نیستم»
دازای : «هی! دردم اومد!!»
دازای جلو اومد و دستت رو لمس کرد و شمشیرت ناپدید شد..
دازای : «بهم اعتماد کن...چیزیت نمیشه»
چند ثانیه سکوت کردی...ولی بعدش سرت رو تکون دادی..
دازای دوباره گفت : «نقشه از این قراره.. من و چویا قراره تورو تحویل رییس اونا بدیم.. و اونا قبول میکنن. متوجه شدی؟ دو ساعت بعد سر ساعت ۹ شروع میکنی به حمله و ماهم وارد میشیم» ....
حتما ادامه رو براتون میزارم یکم وقت بدین بنویسمش🤍
- ۱۱۳
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط