با وجود سختی اما تو
[با وجود سختی اما تو...]
Part:۲
نویسنده: کاراش تمام شد و میخواست بره که یکی از موهاش کشید محکم و افتاد اون حتما شیطان بزرگ بوده ؟!
سوهی: آخ ( یکم گریه)
مادر: دختر بیادب تو چرا این لباس که میخواستم امشب بپوشمم رو پاره کردی هااا بگو ( داد و الکی فیلم بازی کردن به عصبی)
نویسنده: نیم ساعت گذشته
مکالمه مادر و سانگهی
مادر : این لباس رو پاره میکنم و میگم که سوهی کرده چون به جز اون داخل اتاق کسی نیست هههه ( خنده خوشحال)
سانگهی: مادر شما چه ذهنی فوقالعادهای دارین ( تشویق و دست زدن)
پایان مکالمه
نویسنده: حال
سوهی: مادر من این کارو نکردم حتما سوءتفاهمی شده ( گریه)
مادر : مادر ؟! تو باز به من مادر گفتی هااا ( سیلی زدن) آره دیگه میگن که دروغگو فراموش کاره پس میگی من اشتباهی کردم اونم من من ههههه ( عصبی)
نویسنده: با سیلی زدن به صورت زیبای دخترک باعث افتادن به روی زمین شد که جای دست شیطان بزرگ مانده بود بر روی صورت زیبای دختر
سوهی : اما اما من نکردم و من از کجا بدونم که شما میخواین این لباس رو بپوشین (گریه و دستش روی صورتش)
سانگهی: پس میگی تو نکردی هاا بجز تو تو این اتاق کسی دیگهای نبود
نویسنده: سانگهی از موهای سوهی گرفته بود و سرش رو سمت لباس میکشید که نگاه کنه همون موقع یک فرشته نجات آمد
پدر : این سرو صدا واسه چیه هااا ( داد و عصبی و خسته)
نویسنده: خدمتکار همه چیرو به فرشته نجات تعریف کرد و فرشته نجات رفت طبقه بالا
پدر : عزیزم داری چکار میکنی ؟
مادر: من ( روباه مکار و مظلوم نمایی)
نویسنده: شیطان میخواست حرف بزنه که فرشته نجات گفت
پدر : همه چیرو خودم میدونم تو نباید بخاطر یک لباسیکه میگی سوهی پاره کرده همچین غوغای برپا کنی
مادر : اما اون لباس مورد علاقه من بود من میخواستم اون رو امشب بپوشم عزیزم ( تظاهر به ناراحتی)
سانگهی: پدر مادر راست میگه و منم میدونم که اون لباس رو چقدر دوست داره
پدر: ساکت باشید بسه دیگه من همه چیرو از خدمتکار شنیدم که گفت شما تو اتاق انبار غذا داشتین نقشه میکشیدین و مادرت هم لباس را با قیچی قیچی قیچی کرد حالا هم بگین من دروغ میگم هاااا ( داد و عصبی)
نویسنده: فرشته نجات دخترک رو از زمین بلند کرد و اشکهاشُ پاک کرد و شیطان بزرگ و سانگهی که حسابی ترسیده بودند و از صورت پدر معلوم بود که حسابی عصبانی است
پدر : ( رو به مادر ) اگه تو اون لباس رو اینقدر دوست داشتی و یکم ارزش قائل بودی که اون لباس گرون قیمتُ همچین ناقصش نکنی همچین کاری نمیکردی
نویسنده: فرشته نجات دخترک را در اتاقش برد و گفت
پدر : عزیزم من خیلی عذر میخوام بخاطر اشتباه من تو اینقدر عذاب میکشی حالا پرنسس من بخواب من با مادر و خواهرت حرف میزنم و لازم نیست برای امشب بیایی پایین اون مهمونا اونقدر مهم نیستن تو مهمی باید استراحت کنی عزیزکم شب بخیر
نویسنده : سوهی فقط شنونده بود و هیچی نمیگفت اما خیلی حرف داشت اما که چی اگه میگفت اینگار همه چی گلُبلبل میشد سوهی به خواب عمیقی رفت
پدر: ( درُ باز کرد و محکم بسته کرد) شما چرا همچین کاری کردید هاا ( داد و عصبی )
نویسنده: فرشته نجات به شیطان بزرگ و سانگهی یک درس حسابی داد اما آیا آنها از این کارشان درس میگیرن ؟! اگه یکم عقل داشته باشن شاید! ...
نویسنده: مهمونا آمدند و رفتن و شب خوبی برای بعضی ها بود و برای بعضی ها نبود
آنچه خواهید دید : چه روز خوبی بود (خوشحال) استاد من باشه سوهی سوهی دختر خدانگهدار گایونگ جونگکوک
در هیجان قسمت بعد بمانید توتفرنگی هام 🍓
#باوجودسختیاماتو...
Part:۲
نویسنده: کاراش تمام شد و میخواست بره که یکی از موهاش کشید محکم و افتاد اون حتما شیطان بزرگ بوده ؟!
سوهی: آخ ( یکم گریه)
مادر: دختر بیادب تو چرا این لباس که میخواستم امشب بپوشمم رو پاره کردی هااا بگو ( داد و الکی فیلم بازی کردن به عصبی)
نویسنده: نیم ساعت گذشته
مکالمه مادر و سانگهی
مادر : این لباس رو پاره میکنم و میگم که سوهی کرده چون به جز اون داخل اتاق کسی نیست هههه ( خنده خوشحال)
سانگهی: مادر شما چه ذهنی فوقالعادهای دارین ( تشویق و دست زدن)
پایان مکالمه
نویسنده: حال
سوهی: مادر من این کارو نکردم حتما سوءتفاهمی شده ( گریه)
مادر : مادر ؟! تو باز به من مادر گفتی هااا ( سیلی زدن) آره دیگه میگن که دروغگو فراموش کاره پس میگی من اشتباهی کردم اونم من من ههههه ( عصبی)
نویسنده: با سیلی زدن به صورت زیبای دخترک باعث افتادن به روی زمین شد که جای دست شیطان بزرگ مانده بود بر روی صورت زیبای دختر
سوهی : اما اما من نکردم و من از کجا بدونم که شما میخواین این لباس رو بپوشین (گریه و دستش روی صورتش)
سانگهی: پس میگی تو نکردی هاا بجز تو تو این اتاق کسی دیگهای نبود
نویسنده: سانگهی از موهای سوهی گرفته بود و سرش رو سمت لباس میکشید که نگاه کنه همون موقع یک فرشته نجات آمد
پدر : این سرو صدا واسه چیه هااا ( داد و عصبی و خسته)
نویسنده: خدمتکار همه چیرو به فرشته نجات تعریف کرد و فرشته نجات رفت طبقه بالا
پدر : عزیزم داری چکار میکنی ؟
مادر: من ( روباه مکار و مظلوم نمایی)
نویسنده: شیطان میخواست حرف بزنه که فرشته نجات گفت
پدر : همه چیرو خودم میدونم تو نباید بخاطر یک لباسیکه میگی سوهی پاره کرده همچین غوغای برپا کنی
مادر : اما اون لباس مورد علاقه من بود من میخواستم اون رو امشب بپوشم عزیزم ( تظاهر به ناراحتی)
سانگهی: پدر مادر راست میگه و منم میدونم که اون لباس رو چقدر دوست داره
پدر: ساکت باشید بسه دیگه من همه چیرو از خدمتکار شنیدم که گفت شما تو اتاق انبار غذا داشتین نقشه میکشیدین و مادرت هم لباس را با قیچی قیچی قیچی کرد حالا هم بگین من دروغ میگم هاااا ( داد و عصبی)
نویسنده: فرشته نجات دخترک رو از زمین بلند کرد و اشکهاشُ پاک کرد و شیطان بزرگ و سانگهی که حسابی ترسیده بودند و از صورت پدر معلوم بود که حسابی عصبانی است
پدر : ( رو به مادر ) اگه تو اون لباس رو اینقدر دوست داشتی و یکم ارزش قائل بودی که اون لباس گرون قیمتُ همچین ناقصش نکنی همچین کاری نمیکردی
نویسنده: فرشته نجات دخترک را در اتاقش برد و گفت
پدر : عزیزم من خیلی عذر میخوام بخاطر اشتباه من تو اینقدر عذاب میکشی حالا پرنسس من بخواب من با مادر و خواهرت حرف میزنم و لازم نیست برای امشب بیایی پایین اون مهمونا اونقدر مهم نیستن تو مهمی باید استراحت کنی عزیزکم شب بخیر
نویسنده : سوهی فقط شنونده بود و هیچی نمیگفت اما خیلی حرف داشت اما که چی اگه میگفت اینگار همه چی گلُبلبل میشد سوهی به خواب عمیقی رفت
پدر: ( درُ باز کرد و محکم بسته کرد) شما چرا همچین کاری کردید هاا ( داد و عصبی )
نویسنده: فرشته نجات به شیطان بزرگ و سانگهی یک درس حسابی داد اما آیا آنها از این کارشان درس میگیرن ؟! اگه یکم عقل داشته باشن شاید! ...
نویسنده: مهمونا آمدند و رفتن و شب خوبی برای بعضی ها بود و برای بعضی ها نبود
آنچه خواهید دید : چه روز خوبی بود (خوشحال) استاد من باشه سوهی سوهی دختر خدانگهدار گایونگ جونگکوک
در هیجان قسمت بعد بمانید توتفرنگی هام 🍓
#باوجودسختیاماتو...
- ۲۶۰
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط