پارت
پارت 1
در ذهن جونکوک : صبح از خواب بیدار شدم رفتم صبحانه خوردم انیا هنوز بیدار نشده بود من رفتم چون قرار حمل و نقل داشتم
بعد از یک ساعت :
وید انیا :
از خواب بیدار شدم دیدم جونکوک نیس فک کردم حتما کاری داره رفتم صبحانه خوردم امروز قرار بود برم پیش میا و لیا
سه دوست بودیم من با لیا همیشه صمیمی بودیم لباس پوشیدم رفتم پیش دوستام نهار قرار بود بریم بیرون رسیدم خونه ک سه تایی باهم خریده بودیم
انیا : بچه ها من اومدم
میا : سلام چطوری دختر
لیا : سلام انی خوبی
انیا : مرسی ممنون خوبم شما ها چی
لیا و میا : ماهم خوبیم
لیا : بشین
انیا : باشه
میا : از شوهرت چه خبر
انیا : اممم خب اونم کار داره
لیا : نکنه به خاطر...
☆**************☆
امیدوارم خوشتون بیاد 💋❤
حمایتتتت یادتون نره🙏🥺❤
در ذهن جونکوک : صبح از خواب بیدار شدم رفتم صبحانه خوردم انیا هنوز بیدار نشده بود من رفتم چون قرار حمل و نقل داشتم
بعد از یک ساعت :
وید انیا :
از خواب بیدار شدم دیدم جونکوک نیس فک کردم حتما کاری داره رفتم صبحانه خوردم امروز قرار بود برم پیش میا و لیا
سه دوست بودیم من با لیا همیشه صمیمی بودیم لباس پوشیدم رفتم پیش دوستام نهار قرار بود بریم بیرون رسیدم خونه ک سه تایی باهم خریده بودیم
انیا : بچه ها من اومدم
میا : سلام چطوری دختر
لیا : سلام انی خوبی
انیا : مرسی ممنون خوبم شما ها چی
لیا و میا : ماهم خوبیم
لیا : بشین
انیا : باشه
میا : از شوهرت چه خبر
انیا : اممم خب اونم کار داره
لیا : نکنه به خاطر...
☆**************☆
امیدوارم خوشتون بیاد 💋❤
حمایتتتت یادتون نره🙏🥺❤
- ۵۰
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط