تاجی در دو جهان Une couronne dans deux mondes

Part. {10}

جولیا (ات)

آینه...

تنها کسی بود که این روزها حقیقت را می‌دانست.

دختری که از روبه‌رو نگاهم می‌کرد...

من نبودم.

اما از امروز...

باید خودم را به او تبدیل می‌کردم.

کتاب قطوری را که خدمتکاران برایم آورده بودند، باز کردم.

روی جلدش نوشته شده بود:

«پرونده شاهدخت ات»

تمام روز را در اتاقم ماندم.

صفحه به صفحه...

خط به خط...

همه چیز را خواندم.

غذای مورد علاقه‌اش...

نوشیدنی محبوبش...

گل‌هایی که دوست داشت...

رنگ لباس‌هایی که بیشتر می‌پوشید...

رفتارش با خدمتکاران...

شیوه راه رفتنش...

حتی زاویه لبخند زدنش.

هرچه بیشتر می‌خواندم...

بیشتر می‌فهمیدم که ات فقط یک شاهدخت نبود.

او بی‌نقص بود.

هر حرکتش حساب‌شده بود.

هر جمله‌اش معنی داشت.

کتاب را بستم و آرام گفتم:

ـ از امروز...

باید خودم را فراموش کنم.

اگر کوچک‌ترین اشتباهی می‌کردم...

همه چیز تمام می‌شد.

جلوی آینه ایستادم.

شانه‌هایم را صاف کردم.

چند بار تعظیم مخصوص خاندان سلطنتی را تمرین کردم.

بعد لحن صحبت کردن ات را از روی یادداشت‌ها تکرار کردم.

ـ صبح بخیر.

نه...

این زیادی خودمانی بود.

دوباره امتحان کردم.

ـ روزتان سرشار از آرامش باشد.

این یکی بهتر بود.

بارها و بارها تمرین کردم.

راه رفتن...

لبخند زدن...

نشستن...

حتی طرز گرفتن فنجان چای.

باید هیچ‌کس...

حتی ولیعهد هم...

به من شک نمی‌کرد.

اما یک چیز ذهنم را درگیر کرده بود.

اگر فقط نقش ات را بازی می‌کردم...

روز اولی که دشمن واقعی مقابلم قرار می‌گرفت، شکست می‌خوردم.

نه...

من باید از ات هم قوی‌تر می‌شدم.

---

صبح روز بعد...

به سالن تمرین رفتم.

ولیعهد با لباس تمرین مشغول شمشیرزنی بود.

با دیدنم، تمرین را متوقف کرد.

چند لحظه نگاهم کرد.

انگار هنوز نگران حالم بود.

آرام گفتم:

ـ برادر.

می‌خواهم از شما خواهشی کنم.

او شمشیرش را کنار گذاشت.

ـ هرچه باشد.

نفس عمیقی کشیدم.

ـ می‌خواهم تمام هنرهای رزمی را به من آموزش بدهید.

ابروهایش بالا رفت.

ـ تمامشان؟

ـ بله.

ـ ات... تو تازه حافظه‌ات را از دست داده‌ای.

باید استراحت کنی.

نگاهش کردم.

ـ شاید خاطراتم را از دست داده باشم...

اما نمی‌خواهم دوباره نقطه ضعف باشم.

برای چند ثانیه سکوت کرد.

بعد لبخند کمرنگی زد.

ـ هنوز همان روحیه همیشگی را داری.

سرش را تکان داد.

ـ بسیار خوب.

از امروز...

تمرینت را شخصاً بر عهده می‌گیرم.

لبخند زدم.

این اولین قدم بود.

---

چند ساعت بعد...

در تالار سلطنتی مقابل پادشاه ایستاده بودم.

پادشاه با نگرانی پرسید:

ـ چیزی لازم داری، دخترم؟

محکم پاسخ دادم:

ـ بله، پدر.

می‌خواهم بهترین استادهای امپراتوری را برایم پیدا کنید.

استاد شمشیر...

استاد تیراندازی...

استاد سیاست...

استاد زبان‌های باستانی...

استاد پزشکی...

استاد تاریخ...

استاد استراتژی...

هر چیزی که لازم باشد.

پادشاه چند لحظه بی‌حرکت نگاهم کرد.

ـ چرا این همه؟

لبخند آرامی زدم.

ـ چون اگر قرار است دوباره زندگی کنم...

می‌خواهم این بار، بی‌نقص باشم.

چشمان پادشاه از غرور درخشید.

او تصور می‌کرد دخترش بعد از فراموشی، مصمم‌تر از گذشته شده است.

اما فقط خودم می‌دانستم...

من دیگر جولیای سابق نبودم.

و هنوز هم ات واقعی نشده بودم.

برای زنده ماندن...

باید هر روز، از دیروز کامل‌تر می‌شدم.
دیدگاه ها (۲)

چند پارتی تهیونگ

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت سیزدهم 𓆪جیمین سرعت ماشین را بیشتر کرد....

𐙚₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓𝒕07⊹˚₊𐙚کوک:ـ نمی‌دونم، شاید مثلاً بری ب...

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮✦ پارت ۸۷ | آخرین اجرای م...

چندپارتی جونگ کوک

چندپارتی یونگی

ادامه ی پارت ۱۹۵

چند پارتی

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

ᴘᴀʀᴛ ۳۸ | یه حرف مهمبعد از مسابقه...آرا هنوز از خوشحالی لبخن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط