{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روسری را پس بزن ، تا شورش بادت شوم

روسری را پس بزن ، تا شورش بادت شوم
شهر را درهم بریزم شورِ فریادت شوم

ای فدایِ بوسه ات شیرینِ کرمانشاهی ام!
بعد ِ چندین قرن باید باز فرهادت شوم

چشمِ تریاکی تو کم بود عینک هم زدی؟!
شیشه ای کردی مرا تا خوب معتادت شوم

تیز کن چاقویِ زن/جانی خود را بیشتر
اخم کن تا کشته یِ ابروی جلادت شوم

هر کجایِ این جهان که دست بگذارم تویی
پس چگونه بیخیالِ آنهمه یادت شوم

آرزو دارم در آغوشت مرا زندان کنی
تا ابد هرگز نمیخاهم که آزادت شوم

من اگر شاعر شدم تقصیرِ چشمانِ تو بود
قسمتم این بوده تا یک عمر «شهرادت» شوم

*شهراد میدری*
دیدگاه ها (۱)

دخترِ شیخ ! بهار آمده غم جایز نیستبه دو ابروی کجت اینهمه خم...

نگهم نیست به دنبال نگاهت ، الکی !مثلا رفته ز سر حال و هوایت،...

عشق سوزان است بسم الله الرحمن الرحیمهر که خواهان است بسم الل...

سلام ، صبح همگی بخیر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط