{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۶۸

پارت ۶۸
صدای ماشین‌ها از بیرون ساختمان نزدیک‌تر می‌شد.
یونا دست آریانا را گرفت.
ـ باید همین الان بریم.
جونگ‌کوک جلوی در ایستاد.
ـ از کدوم طرف؟
یونا به دیوار پشت سرش اشاره کرد.
ـ اینجا یه راه خروجی مخفی داره.
جین با تعجب گفت:
ـ از کجا می‌دونی؟
یونا جواب داد:
ـ چون خودم اینجا رو ساختم.
آن‌ها از دری مخفی وارد راهروی باریکی شدند.
صدای قدم‌ها از داخل ساختمان شنیده می‌شد.
دو هیون فریاد زد:
ـ یونا! می‌دونم اینجایی!
آریانا ایستاد.
یونا دستش را کشید.
ـ نباید وایسی.
ـ ولی چرا هنوز ازش می‌ترسی؟
یونا چند لحظه سکوت کرد.
ـ چون اون تنها کسی نیست که باید ازش بترسی.
آریانا با تعجب نگاهش کرد.
ـ یعنی چی؟
یونا جواب نداد.
چند دقیقه بعد، همه به اتاقی کوچک در انتهای راهرو رسیدند.
یونا در را قفل کرد.
جین گفت:
ـ حالا باید همه‌چیز رو بگی.
یونا به آریانا نگاه کرد.
ـ پروژه‌ی ۷۲۱ از اول برای درمان حافظه نبود.
جونگ‌کوک گفت:
ـ پس برای چی بود؟
ـ برای کنترل حافظه.
سکوت.
یونا ادامه داد:
ـ اون‌ها می‌خواستن خاطرات آدم‌ها رو حذف، تغییر یا حتی جایگزین کنن.
آریانا آرام گفت:
ـ و من یکی از آزمایش‌ها بودم.
ـ آره.
یونا با ناراحتی سرش را پایین انداخت.
ـ اما تو یه چیز غیرعادی داشتی.
ـ چی؟
ـ حافظه‌ات دوباره برمی‌گشت.
تهیونگ گفت:
ـ به همین دلیل می‌خواستن دوباره آزمایش رو روی آریانا انجام بدن.
یونا سر تکان داد.
ـ من مخالفت کردم.
جین پرسید:
ـ و دو هیون؟
ـ دو هیون فقط مجری پروژه بود.
جونگ‌کوک اخم کرد.
ـ پس کسی که پشت همه‌چیزه کیه؟
یونا چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ مدیر مدرسه.
آریانا با ناباوری گفت:
ـ مدیر؟
ـ آره.
ـ ولی چرا؟
یونا جواب داد:
ـ چون پروژه بعد از تعطیل شدن مرکز پزشکی، به مدرسه منتقل شد.
همه ساکت شدند.
یونا ادامه داد:
ـ مدیر کسی بود که پرونده‌ها رو جابه‌جا می‌کرد و شاهدها رو کنترل می‌کرد.
جونگ‌کوک گفت:
ـ پس دو هیون برای اون کار می‌کرده.
ـ دقیقاً.
ناگهان صدای شکستن شیشه آمد.
همه برگشتند.
دو هیون از پنجره وارد اتاق شد.
ـ خیلی حرف زدی، یونا.
جونگ‌کوک فوراً جلوی آریانا ایستاد.
دو هیون اسلحه را بالا آورد.
ـ تمومش کنید.
تهیونگ به سمتش حمله کرد.
اسلحه روی زمین افتاد.
جین آن را برداشت.
دو هیون خواست فرار کند، اما جونگ‌کوک جلویش را گرفت.
چند ثانیه درگیر شدند.
در نهایت دو هیون روی زمین افتاد.
آریانا با عصبانیت به او نگاه کرد.
ـ تو مادرم رو کشتی؟
دو هیون خندید.
ـ من؟
سرش را تکان داد.
ـ نه.
آریانا جلو رفت.
ـ پس کی؟
دو هیون لبخندش را از دست داد.
ـ همون کسی که هنوز بهش اعتماد داری.
آریانا مکث کرد.
ـ کی؟
دو هیون به جونگ‌کوک نگاه کرد.
ـ پدر جونگ‌کوک.
جونگ‌کوک خشکش زد.
ـ چی؟
دو هیون ادامه داد:
ـ پدرت سال‌ها پیش فهمید پروژه داره از کنترل خارج می‌شه.
مکث کرد.
ـ و برای نجات پسرش...
نگاهش را به جونگ‌کوک دوخت.
ـ یونا رو تحویل مدیر داد.
آریانا به جونگ‌کوک نگاه کرد.
جونگ‌کوک با ناباوری گفت:
ـ من هیچ‌وقت اینو نمی‌دونستم.
یونا آرام گفت:
ـ چون پدرت می‌خواست تو هیچ‌وقت نفهمی.
دو هیون لبخند تلخی زد.
ـ حالا دیگه همه‌چی رو می‌دونید.
در همان لحظه صدای آژیر پلیس از بیرون شنیده شد.
جین گفت:
ـ پلیس رسید.
دو هیون دستگیر شد.
اما قبل از اینکه او را ببرند، برگشت و به آریانا گفت:
ـ هنوز یه چیز رو نمی‌دونی.
آریانا گفت:
ـ چی؟
دو هیون لبخند زد.
ـ اون شب، جونگ‌کوک تنها کسی نبود که تو رو نجات داد.
آریانا با تعجب گفت:
ـ پس کی بود؟
اما دو هیون چیزی نگفت.
فقط لبخند زد و از ساختمان خارج شد.
آریانا به جونگ‌کوک نگاه کرد.
جونگ‌کوک هم به او خیره مانده بود.
هیچ‌کدام چیزی نگفتند.
اما حالا...
فقط دو راز باقی مانده بود.
پایان پارت ۶۸...
دیدگاه ها (۰)

پارت ۶۷ آریانا چند ثانیه فقط به سونگ‌هو خیره ماند.ـ چی گفتی؟...

پارت ۶۶ صدای شلیک هنوز در ایستگاه می‌پیچید.آریانا خودش را به...

پارت ۵۹ ماشین جلوی خانه‌ی پدر جونگ‌کوک متوقف شد.خانه از بیرو...

پارت ۵۳ چراغ‌ها هنوز روشن بودند، اما هیچ‌کس جرئت حرکت نداشت....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط