{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من و خدا سوار یک دوچرخه شدیم ,

من و خدا سوار یک دوچرخه شدیم ,
من اشتباه کردم و جلو نشستم و خدا عقب.
فرمان دست من بود و سر دوراهی ها دلهره مرا می گرفت؛
تا اینکه جایمان را عوض کردیم.
حالا آرام شدم و هروقت از او می پرسم که کجا می رویم؟
برمیگردد و با لبخند می گوید:
" تو فقط رکاب بزن ..."
دیدگاه ها (۶)

خانه های قدیمی را دوست دارم!چایی همیشه دم است روی سماور ، تو...

یه جوری با یه حالتی داری نگاهم میکنیکه بدتر از اینم بشم تو ر...

؟؟؟...

Mafia-Knig پادشاه مافیا

Mafia-Knig پادشاه مافیا

...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط