{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#پارت_۵۴ #آخرین_تکه_قلبم

#پارت_۵۴ #آخرین_تکه_قلبم
راه افتادیم و کوچه ها رو گذاشتیم زیر پامون ، صدای اذان که به گوش رسید منو آرزو به عادت همیشگی صلوات فرستادیم ، من انگشتم و بوسیدم و به پیشمونیم زدم ، امیر و نیما ام ادای ما رو اوردن ، امیر:الله اکبر..
چشم قره ای رفتم به هردوشون و به راهمون ادامه دادیم.
جایی که اومده بودیم یکی از جاهای باکلاس شهر بود ، با آرزو به خونه های تراس دار نگاه میکردیم و دلمون ضعف میرفت ، آرزو به یکی از خونه ها اشاره کرو و گفت :
_امیر اگه یکی از این خونه ها رو برا من می گیری من زنت میشم !
امیرم خندید و گفت:
_با ۱۳۷۷ سکه ؟
آرزو چشم و ابرویی اومد و گفت:
_بعله!
_پ مبارکه ..
_گرفتیمش..
منو آرزو همچنان داشتیم میرفتیم ، نیما از مسخره برا ما صدای کیش کیش درآورد ، منم بهم برخورد ، بی توجه به اونا که داشتن میرفتن سمت کافه، رفتم ته کوچه.. دست آرزو رو گرفتم و گفتم:
_بیا بریم اصن
آرزو خندید و گفت:
_بیا بریم الان نمیان سراغمون ..
_نیان اصن ..
آرزو خواست بره که منو مجاب کنه بیام اما وقتی دید من قرار نی بیام اومد در گوشم گفت :
_بیا بریم دخترا از دستت درش میارن ها..
لعنتی..
👭 🏻 💞 #نظر_فراموش_نشه
دیدگاه ها (۸)

وقتی خیانت کرد.پارت سه.

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part9نیما:الوومن:الو نیما هیچ معلوم هس کدوم گ...

Love you پارت ششم!نمیزارین بگم ک-بگو دیگ بدو!پلیسا جای یکی ا...

My dady پارت③ خب اگه سانا پرسید به کای میگم، آرههه. خب اصن ب...

فیک تهیونگ

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟑5جونگکوک:تهیونگتهیونگ:جونم.جونگکوک:میخا...

intertwined fate of two enemies-part 4

رمان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط