درخیالات خودم، درزیر بارانی که نیست
درخیالات خودم، درزیر بارانی که نیست می رسم با تو به خانه از خیابانی که نیست... می نشینی روبه رویم، خستگی در میکنی چای می ریزم برایت، توی فنجانی که نیست... باز می خندی و می پرسی که حالت بهتر است باز می خندم که خیلی، گر چه میدانی که نیست... شعر میخوانم برایت واژه ها گل می کنند یاس و مریم میگذارم ، توی گلدانی که نیست... چشم میدوزم به چشمت، می شود آیا کمی دستهایم را بگیری، بین دستانی که نیست... وقت رفتن میشود ، با بغض می گویم نرو پشت پایت اشک می ریزم در ایوانی که نیست... میروی و خانه لبریز از نبودت می شود باز تنها می شوم، با یاد مهمانی که نیست... بعد تو این کار هرروز من است ای نازنین باور اینکه نباشی کارآسانی که نیست.
- ۱.۰k
- ۲۶ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط