روزی ﻭﻫﺎﺑﻲ از کوچه ای میگذشت ب پسر بچه ای گفت میشه ی لیوا
روزی ﻭﻫﺎﺑﻲ از کوچه ای میگذشت ب پسر بچه ای گفت میشه ی لیوان اب برام بیاری؟پسر گفت دوغ داریم برات بیارم؟ﻭﻫﺎﺑﻲ گفت:بیار،پسر بچه کاسه ای را پر از دوغ کرد داد ﻭﻫﺎﺑﻲ سر کشید،پسرگفت دوباره بیارم؟گفت بیار،باز پسر اوردو ﻭﻫﺎﺑﻲ خورد،پسر گفت:میدونم سیر نشدی بذار ی کاسه دیگه بیارم!ﻭﻫﺎﺑﻲ گفت:مامانت چیزی بهت نمیگه؟گفت:ﻧﻪ چون صبح ﻳﻪ دیگ دوغ داشتیم موش افتاد توش گفتیم حیفه بریزیمش بیرون!ﻭﻫﺎﺑﻲ این رو ﻛﻪ شنید ظرف دوغ رو زد زمینو شکوندش!پسره داد زد مامان،مامان ظرفی ک غذا میریختیم توش و میزاشتیم جلو سگمون رو این اقا شکوند!!!
- ۲.۲k
- ۰۶ خرداد ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۶۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط