{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی ﻭﻫﺎﺑﻲ از کوچه ای میگذشت ب پسر بچه ای گفت میشه ی لیوا

روزی ﻭﻫﺎﺑﻲ از کوچه ای میگذشت ب پسر بچه ای گفت میشه ی لیوان اب برام بیاری؟پسر گفت دوغ داریم برات بیارم؟ﻭﻫﺎﺑﻲ گفت:بیار،پسر بچه کاسه ای را پر از دوغ کرد داد ﻭﻫﺎﺑﻲ سر کشید،پسرگفت دوباره بیارم؟گفت بیار،باز پسر اوردو ﻭﻫﺎﺑﻲ خورد،پسر گفت:میدونم سیر نشدی بذار ی کاسه دیگه بیارم!ﻭﻫﺎﺑﻲ گفت:مامانت چیزی بهت نمیگه؟گفت:ﻧﻪ چون صبح ﻳﻪ دیگ دوغ داشتیم موش افتاد توش گفتیم حیفه بریزیمش بیرون!ﻭﻫﺎﺑﻲ این رو ﻛﻪ شنید ظرف دوغ رو زد زمینو شکوندش!پسره داد زد مامان،مامان ظرفی ک غذا میریختیم توش و میزاشتیم جلو سگمون رو این اقا شکوند!!!
دیدگاه ها (۶۴)

سلام شب بخیر.من هر روز یکی از کاربرهای که بهم لطف داران بدون...

دوستان این پست نگذاشتم واسه لایک گذاشتم ببینم چندتا عاشق به ...

بیخود گفته اند که زندگی پنج دوره است:کودکی و نوجوانی و جوانی...

- ﭼﻪ ﻣﺒﺎﺭﮎ ﺳﺤﺮﯼ ﺑﻮﺩ ﻭ ﭼﻪ ﻓﺮﺧﻨﺪﻩ ﺷﺒﯽﮐﻪ ﻧﺒﯽ ﺷﺪ ﭘﺴﺮ ﺁﻣﻨﻪ ﻣﺎﻩ ﻋﺮ...

وقتی خبر حامله شدنت رو بهشون میدید (ورژن استری کیدز)

وقتی به پارتی میرین ولی....دست کوک دور شونم حلقه شد برگشتم س...

عشق پنهانی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط