یکی از پسرا که هنوز نمی دونستم کیه با خشم پاشد و گفت
یکی از پسرا که هنوز نمی دونستم کیه با خشم پاشد و گفت:
- چی می گی برای خودت! یاس دختر عموی منه! بی خود کردی از ما بگیریش!
تا همین الان که اینجایی خدا رو شکر نرفتم حکم جلب تو بگیرم!
پاشا پوزخندی زد و گفت:
- اولا صداتو برای من نبر بالا! اصلا از تو یکی خوشم نمیاد بخوای دور زنم بپلکی! بعدشم من توی اتفاقات بین شما هیچ دخالتی نداشتم یاس هم قانونی زن منه و هیچ غلطی نمی تونی بکنی پس بیخودی جلز و ولز نکن !
پسر عموم باز خواست چیزی بگه که عمو گفت:
- پارسا بشین!
پارسا نشست و با خشم به پاشا نگاه کرد.
پاشا هم بی خیال نگاهش کرد و بیشتر حرص می خورد پسر عموم.
رو به همه گفتم:
- من زندگی مو دوست دارم پاشا با بقیه فرق داره لطفا چون پاشا از اون خانواده است باهاش بدرفتاری نکنید!
بی بی گفت:
- باشه دخترم تو راست می گی .
رو به پاشا گفت:
- ببخشید پسرم ما به قدر کافی بدی دیدیم از اون خانواده که اینطور می کنیم نمی خوایم یاس یادگار برادر شوهرم هم بلایی سرش بیاد.
پاشا گفت:
- درک می کنم حالتون رو.
گوشی پاشا زنگ خورد.
بلند شد و با ببخشیدی سالن رو ترک کرد.
بی بی با لبخند گفت:
- اقا یاس و ببین مثل مادرش چادری و قشنگ و موادبه!
و اه کشید و اشک توی چشم هاش جمع شد.
عمو گفت:
- خانوم بسه به جای اینکه خوشحال باشی تهتغاری داداشم پیدا شده دورش بگردم
- چی می گی برای خودت! یاس دختر عموی منه! بی خود کردی از ما بگیریش!
تا همین الان که اینجایی خدا رو شکر نرفتم حکم جلب تو بگیرم!
پاشا پوزخندی زد و گفت:
- اولا صداتو برای من نبر بالا! اصلا از تو یکی خوشم نمیاد بخوای دور زنم بپلکی! بعدشم من توی اتفاقات بین شما هیچ دخالتی نداشتم یاس هم قانونی زن منه و هیچ غلطی نمی تونی بکنی پس بیخودی جلز و ولز نکن !
پسر عموم باز خواست چیزی بگه که عمو گفت:
- پارسا بشین!
پارسا نشست و با خشم به پاشا نگاه کرد.
پاشا هم بی خیال نگاهش کرد و بیشتر حرص می خورد پسر عموم.
رو به همه گفتم:
- من زندگی مو دوست دارم پاشا با بقیه فرق داره لطفا چون پاشا از اون خانواده است باهاش بدرفتاری نکنید!
بی بی گفت:
- باشه دخترم تو راست می گی .
رو به پاشا گفت:
- ببخشید پسرم ما به قدر کافی بدی دیدیم از اون خانواده که اینطور می کنیم نمی خوایم یاس یادگار برادر شوهرم هم بلایی سرش بیاد.
پاشا گفت:
- درک می کنم حالتون رو.
گوشی پاشا زنگ خورد.
بلند شد و با ببخشیدی سالن رو ترک کرد.
بی بی با لبخند گفت:
- اقا یاس و ببین مثل مادرش چادری و قشنگ و موادبه!
و اه کشید و اشک توی چشم هاش جمع شد.
عمو گفت:
- خانوم بسه به جای اینکه خوشحال باشی تهتغاری داداشم پیدا شده دورش بگردم
- ۱۰۳
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط